مصاحبه با ناصر اصغری: گرایشات درون جنبش کارگری - بخش اول

کارگر کمونیست: در این گفتگو میخواهیم به بررسی گرایشات مختلف درون جنبش کارگری بپردازیم، اما ابتدا این نکته را لطفا توضیح بدهید که چرا گرایشات گوناگون در جنبش کارگری وجود دارند، ثانیا افراد و گروههائی بحث و بررسی درباره گرایشات درون جنبش کارگری را به ضرر اتحاد کارگران تصویر میکنند، نظر شما چیست؟
ناصر اصغری: گرایشات مختلف درون جنبش كارگری بازتابی از جنبش‌های وسیعتر اجتماعی هستند كه در جامعه افق و چشم اندازهائی برای سازماندهی سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و غیره دارند. برای مثال جنبش سوسیالیستی كه گرچه در دوره‌هائی در جامعه قوی بوده و در دوره‌هایی هم جنبش آنچنان قوی‌ای نبوده، اما شما همیشه و با همان ضرب آهنگ بازتاب این افق وسیعتر را در جنبش كارگری و یا بعبارتی گرایش سوسیالیستی درون جنبش كارگری را هم می‌بینید. مثال دیگر اینكه در نیمه اول قرن نوزده و مشخصا در اروپا، جنبش‌های بورژوائی لیبرالیسم و ناسیونالیسم داشتیم كه در اپوزیسیون بودند و بر علیه سلطه فئودالی مبارزه می‌كردند. بازتاب این جنبش‌ها در جنبش كارگری هم بصورت گرایشات لیبرالی و ناسیونالیستی خیلی قوی بودند. بنظر من توجه به این مسئله بنوعی مهم است؛ چرا كه گاها چنین ادعا می‌شود كه كارگران صنف جداگانه‌ای هستند و تنها كاری كه همیشه كرده‌اند و لازم است كه در همین راستا بمانند، چسبیدن به كلاه خود است. اما اگر از این سر به مسئله نگاه كنیم، می‌بینیم كه مبارزه كارگران در همان چهارچوب كارخانه هم انگار با هزار و یك رشته نامرئی به مبارزات و کشمکشهای وسیعتر در جامعه متصل است. مثلا جنبشی راه می‌افتاد كه میخواهد بخشی از ثروت تولید شده به جامعه برگردد، البته بدون وارد شدن خللی به سیستم كار مزدی، و در این رابطه فعالینی از جنبش كارگری جلو می‌آیند که برای این امر و در همان چهارچوب نقش ایفا کنند و کارگران را سازمان بدهند.
اما ضرورت پرداختن به و بررسی گرایشات مختلف درون جنبش كارگری برای ما از آنجاست كه انتظار می‌رود نه تنها كمونیسم در تحولات انقلابی با قدرت ظاهر شود، بلكه گرایش سوسیالیستی در جنبش‌های اجتماعی بتواند با نقد گرایشات بازدارنده و مخرب، بعنوان رهبر جامعه و تنها آلترناتیوی كه حرفی برای گفتن دارد و می‌تواند جامعه را از این جهنم برهاند، جلو بیاید. كارگران باید بدانند كه كدام گرایش دارد بر سر مبارزه كارگر برای رهائی سنگ اندازی می‌كند. كارگر باید بداند چگونه بورژوازی توانسته است برای بیش از دو قرن یك برده داری تمام عیار بر او تحمیل كند. من فكر نمی‌كنم كه این صرفا با زور سرنیزه و پاسبان امكان پذیر بوده. به نظر من با توضیح مشخصات هر كدام از این گرایشات امكان شناختن بهتر این گرایشات و امكان نقد آنها فراهم‌تر می‌شود.
اما اینکه آیا بحث و بررسی درباره گرایشات و اختلاف آنها به اتحاد کارگران لطمه میزند یا نه،  به نظر من نه فقط جواب منفی است بلکه برسمیت نشناختن آنها به اتحاد طبقه کارگر لطمه میزند. بحث بر سر "گرایشات درون جنبش كارگری" است، نه صف "كارگران". اجازه بدهید سر این موضوع كمی بیشتر حرف بزنیم. وقتی از "جنبش كارگری" حرف می‌زنیم، منظورمان همان "توده كارگران" و یا جمع افرادی كه برای گذران زندگی مجبورند قوه كار خود را روزانه بفروشند كه همه ما این افراد را به نام كارگر می‌شناسیم، نیست. این دو با هم فرق اساسی دارند. با اینكه كارگر بقول مانیفست كمونیست در تمام طول عمرش، گاه صریح و آشكار و گاه ضمنی و نهان، در حال اعتراض به سیستم برده داری طبقاتی و سرمایه داری است اما منظور از "جنبش كارگری" فعالین كارگری، نهادهای كارگری، تشكل‌های كارگری، گرایشات كارگری، احزاب و اعتراضات كارگری است نه كارگر بمعنای عام و روزمره آن. اعتراضات كارگری هر روزه‌اند. كارگر در جامعه طبقاتی به هیچوجه از زندگی اش راضی نیست. اما این بدین معنا نیست كه فعالین جنبش كارگری، یعنی كسانی كه معمولا اعتراضات كارگران را سازماندهی و رهبری می‌كنند، آلترناتیو واحدی جلوی جنبش كارگری می‌گذارند. جنبش كارگری یك پدیده یكدست و واحدی نیست. افق و چشم اندازهای متفاوتی را كه فعالین كارگری جلوی كارگران و جامعه گذاشته و می‌گذارند به قدمت خود نظام طبقاتی سرمایه داری است. اگر به تاریخ جنبش كارگری نظری بیاندازیم، می‌بینیم كه مسئله چشم اندازها و افقهای مختلف در بین فعالین گرایشات مختلف، به قدمت خود تاریخ نظام طبقاتی سرمایه داری است. فعالین كارگری مختلف كه شاید اصلا متوجه هم نباشند كه دارند افق یك گرایش را در جنبش كارگری به پیش می‌برند، راه حلهای مختلفی جلوی توده كارگران و جنبش كارگری می‌گذارند. در نتیجه نقد و بررسی این گرایشات، شناخت كاركرد این گرایشات، كمك می‌كند كه اتحاد و همنظری بین فعالین كارگری مختلف از مثلا یك گرایش مشخص، بیشتر بشود. و دوم اینكه برای من كه خودم را فعال گرایش سوسیالیستی می‌دانم، نقد گرایش سندیكالیستی و یا آناركوسندیكالیستی كمك می‌كند كه بخش بیشتری از فعالینی كه درك بهتری از گرایشات نامبرده ندارند درك بهتری پیدا كنند، ابهاماتشان برطرف شود، نكاتی كه به آن پرداخته نشده باز شوند و سلاح این فعالین صیقل یابد.
اما باید این نکته را نیز تاکید کرد که نقد و بررسی گرایشات مختلف درون جنبش كارگری، نقد و یا رد اتحاد عمل بین گرایشات مختلف نیست. بعبارتی دیگر این تعبیر نادرست است كه منظور از اتحاد گرایشات را همان اتحاد عمل گرایشات مختلف بدانیم! بنابراین این تفكیك لازم است و باید تاکید کرد که اتحاد عمل بین گرایشات مختلف بمعنی اتحادی بین گرایشات مختلف برای پیش بردن یك كمپین، یك آكسیون و یا یك اعتصاب و اعتراض و عمل مشخص است كه جدا از اینكه شما خودتان را متعلق به كدام گرایش می‌دانید، همه كارگران از آن اتحاد عمل مشخص نفع می‌برند.

کارگر کمونیست: همانطور که شما اشاره کردید اتحاد کارگران و همچنین اتحاد مبارزاتی آنان بسیار مهم است. اختلاف گرایشات مختلف درون جنبش کارگری قطعا خود را در متن پاسخ به مسائل مختلف کارگری نشان میدهد، با توجه به این، بعنوان مثال چگونه و به چه اشکالی میشود اتحاد عمل گرایشات مختلف را حول مثلا مبارزه برای افزایش دستمزد تامین کرد؟
ناصر اصغری: ما از گرایشات حرف می‌زنیم و نه از فرقه‌ها. این مسئله را بدین جهت مطرح كردم كه اشاره كنم كه هر "گرایشی" اگر افق و اهداف بخشی از كارگران را نمایندگی نكند، دیگر نمی‌شود به آن گفت گرایش. مسائلی مثل افزایش دستمزد كه یك موضوع عمومی‌تر و بسیار فراتر از مسئله یك كارخانه هستند خود بخود می‌شوند مسئله فعالین كارگری همه گرایشات. و هر گرایشی بنا به اقتضاء جنبش مادر كه فراتر از كارخانه و محیط كار است، به آن جواب می‌دهد. اگر در ایران فشار توده كارگران این مسئله را روی میز همه گذاشته است، در نتیجه خیلی عادی است كه همه فعالین كارگری و از هر گرایشی دنبال این بگردند كه این معضل كارگران را با قدرت به پیش ببرند و واضح است كه دنبال كسی كه مثل آنها در رابطه با آن موضوع مشخص فكر می‌كنند، می‌گردند. واضح است كه هر گرایشی با نیتی متفاوت دنبال معضل كارگران است. اما هیچ آدم جدی‌ای دنبال انگیزه اینكه چرا فلان گرایش و فعال فلان گرایش بخاطر افزایش دستمزد با گرایش دیگر اتحاد عمل كرده، نمی‌گردد. بطور خلاصه می‌خواهم بگویم كه مسائل این چنینی تحت تأثیر فشار توده كارگران است كه اتوماتیك باعث اتحاد عمل گرایشات می‌شود. برای گرایش سوسیالیستی مهم است كه اعتراض و مبارزه كارگران باعث اتحاد هر چه بیشتر كارگران بگردد و مسئله اتحاد عمل در هر عرصه‌ای كه بشود به آن رسید، درجه‌ای اتحاد و همبستگی بین كارگران ایجاد می‌كند و كارگران را به قدرت خود واقف می‌كند. برای گرایش سوسیالیستی این اتحاد و همبستگی كارگران مهم است چرا كه آنها را یك قدم به مبارزه مهمتر و دست بردن به ریشه مسائل و الغا كار مزدی نزدیك می‌كند.
اما اتحاد عمل بر سر ظاهرا بدیهی‌ترین امر جنبش كارگری همیشه یك فاكتور داده شده نیست! اینطوری نیست كه چون مسئله رفاه كارگران به دستمزدشان بستگی دارد، در نتیجه همه گرایشات در هر دوره‌ای بر سر آن اتحاد عمل می‌كنند. مثلا در آمریكا فعالین گرایش سندیكالیستی، از آنجا كه نبضشان با قانون و منافع علی العموم سرمایه می‌طپد، در دوره‌های بحرانی ابدا مسئله افزایش دستمزد را مطرح نخواهند كرد، چرا كه جنبش رفرمیستی در آن جامعه، حداقل در آن دوره از زمان، موضوعش رفاه بیشتر آحاد جامعه نیست. و در نتیجه اتحاد عملی با گرایش سوسیالیستی در چشم انداز هیچكدام از این گرایشات نیست. آنجا شاید مسئله دیگری، مثل بیكارسازیها و مبارزه بر علیه بیكارسازیها زمینه اتحاد عمل باشد. كه اینجا هم گرایش سندیكالیستی از سر پروتكشنیسم می‌خواهد بر علیه تعطیلی شركتی كه قصد دارد به كشور دیگری كوچ كند، مبارزه می‌كند و گرایش سوسیالیستی هم معضلش رفاه كارگران و خانواده آنهاست كه دارد بر علیه بیكارسازی مبارزه می‌كند. اما در ایران و از آنجا كه افزایش دستمزد مشغله همه گرایشات است، این موضوع خود بخود همه فعالین كارگری گرایشات مختلف را دور هم جمع میكند. یك نكته دیگر اینكه وقتی كه موضوعی در دستور عمل گرایش خاصی است، همان گرایش خاص دنبال متحد می‌گردد كه آن موضوع خاص مورد نظر خود را با قدرت به پیش ببرد. و به نظر من اشاره به یك نكته دیگر هم ضرورت دارد. ما داریم از گرایشات مختلفی كه بخشی از كارگران و افق بخشی از كارگران را نمایندگی می‌كنند حرف می‌زنیم. شما هیچ كارگری را در ایران امروز پیدا نمی‌كنید كه بگوید من زندگی ام تحت سلطه جمهوری اسلامی خیلی راحت است و احتیاجی به افزایش دستمزد ندارم. اگر كسی پیدا شد و گفت من نماینده گرایشی در جنبش كارگری هستم و می‌دانم كه كارگران نمی‌خواهند دستمزدی بیشتر از ٣٥٠ هزار تومان در ماه بگیرند و یا نمی‌خواهند قراردادهایشان دائم شوند، همه می‌دانند كه او دروغ می‌گوید و نماینده هیچ گرایشی نیست، بلكه عضوی از شورای اسلامی كار و خانه كارگر است. در نتیجه اگر كسی و یا گرایشی مشغله اش جنبش كارگری باشد، بر سر حداقلهای این جنبش دنبال متحد می‌گردد كه امر خود را به پیش ببرد.
شما در لابلای سئوالتان به موضوع مهمی اشاره می‌كنید كه اختلاف گرایشات مختلف درون جنبش کارگری خود را در متن پاسخ به مسائل مختلف کارگری نشان میدهد. اینجاست كه مثلا برای به پیش بردن امر خاصی گرایشات مختلف به ابزارهای مختلفی متوسل می‌شوند. شاید فعالین گرایشی كه قبل از هر چیزی به قانون متوسل میشوند و دنبال راه و چاره هر چیزی را در قانون می‌گردند، از اعتصاب و اعتراض میلیتانت و خیابانی پرهیز می‌كنند. یكی كارگران را فرامی خواند كه اعتراضش به این وضع را به گوش جامعه برساند و از بیرون از كارخانه هم دنبال متحد بگردد؛ دیگری به مجلس و رئیس جمهور نامه می‌نویسد و طومار جمع می‌كند. گرایش سوسیالیستی واضح است كه دنباله رو گرایش سندیكالیستی نمی‌شود و خود را علاف دالانهای قانونی و دادگاه و وزارتخانه‌ها نمی‌كند، بلكه تلاش خواهد كرد كه فعالین گرایش سندیكالیستی و قانونگرا را و توده كارگران مخاطب آنها را متوجه پوچی و بی نتیجه بودن این راه حل بكند. گرایش سوسیالیستی در چنین مواقعی نشان می‌دهد كه قانون و وزارتخانه‌ها هستند كه كارگران را به این بردگی كشانده‌اند و اینها تنها زیر فشار اعتراض و اعتصاب كارگران است كه سر كیسه را شل خواهند كرد!

کارگر کمونیست: مهمترین این گرایشات کدامند و بطور خلاصه زمینه تاریخی آنها چیست؟
ناصر اصغری: در سطح جهان اكنون با دو گرایش اصلی در جنبش كارگری روبرو هستیم: گرایش سندیكالیستی و گرایش سوسیالیستی. گرایش آناركوسندیكالیستی هم، گرچه بعضی از تئوریسینهای اصلی اولیه آن، این گرایش را فاقد موضوعیت می‌دانند، اما نمی‌توان آن را تماما حاشیه‌ای فرض كرد. در برهه‌ای از تاریخ جنبش كارگری، آناركوسندیكالیسم یكی از قوی‌ترین گرایشات درون جنبش كارگری بود. هنوز هم رگه‌های قوی‌ای در بعضی از كشورها از این گرایش بچشم می‌خورد؛ مثل یونان، اسپانیا و آرژانتین. هنوز برخورد بسیاری از سوسیالیستهای غیر آنارشیست در جنبش كارگری با معضلات جنبش كارگری، به برخورد آناركوسندیكالیستها نزدیك است تا گرایش سوسیالیستی.
در دوره‌هائی گرایشات مهم دیگری را نیز داشته‌ایم كه اكنون بسیاری از آنها موضوعیت خودشان را از دست داده‌اند. بسیاری از این گرایشات ضرورت زمانه بودند. مثل گرایش لیبرالی و ناسیونالیستی كه بالاتر به آنها اشاره كردم.
از وقتی كه شیوه تولید سرمایه داری و مشخصا با سرعتی كه انقلاب صنعتی اول به این شیوه تولید داد، طبقه كارگر هم رشد كرد و گرایشات مختلفی هم شكل گرفتند. یعنی باز بر می‌گردد به این كه كدام جنبش وسیعتر در جامعه در برابر سیستم سرمایه داری چه افق و آلترناتیوی را ارائه می‌كرد، شاهد سر بر آوردن گرایشات كارگری بودیم. پائین‌تر به این موضوع برمی گردم، اما لازم است كه زمینه پیدایش دو گرایش مهم دیگر در زمان خود، یعنی گرایش لیبرالی و ناسیونالیستی درون جنبش كارگری هم اشاره‌ای بكنم.
شیوه تولید سرمایه داری برمی گردد به پروسه لغو سرواژ در اروپا كه چندین قرن قبل از انقلاب صنعتی شروع شده بود. اما با انقلاب صنعتی بود كه شیوه تولید سرمایه داری غالب شد و پسمانده‌های فئودالیسم را با سرعت انقلابی كه در صنعت شده بود، پس زد. در دل این كشمكش در كشورهای اروپائی در جریان انقلابات ١٨٤٨ ـ ١٨٥٠ اروپا كه در اكثر ١٠ كشوری كه بنوعی درگیر انقلاب بودند، جنبش كارگری با چندین گرایش اصلی، لیبرالیسم، ناسیونالیسم، آنارشیسم و سوسیالسیم، در كنار دانش آموزان، دانشجویان و "طبقه متوسط" (عنوانی كه در برابر آریستوكراتها به بورژوازی آن دوره داده شده بود) از معترضین اصلی فئودالیسم بود. لیبرالیسم و ناسیونالیسم گرایش غالب در این دوره در جنبش كارگری بودند؛ بخصوص در آن بخش از اروپا كه مسئله تشكیل دولت ـ ملت خود محور اصلی انقلابات بود. در آنجاهائی هم كه فئودالیسم شكست خورده و نمایندگان جنبشهای بورژوائی مثل ناسیونالیسم و لیبرالیسم در فرانسه و انگلیس در قدرت بودند، گرایش سوسیالیستی در بین كارگران دست بالا را داشت. گرایش سوسیالیستی در مقابل دو گرایش لیبرالیسم و ناسیونالیسم در محدوده‌های انقلاب بر سر بود و نبود فئودالیسم و دولت ـ ملت، جایگاهی خیلی تعیین كننده نداشت، اما رادیكالیزه شدن جنبش كارگری و تضعیف تدریجی دو گرایش نامبرده در مقابل گرایش سوسیالیستی و آنارشیستی و مشخصا در جریان مبارزه و انقلابات ١٨٤٨ اروپا، تجار و "طبقه متوسطه" را از ادامه همكاری با جنبش كارگری دلسرد كرد كه نهایتا در كنار سلطنت قرار گرفتند و در سركوب انقلابات مذكور كنار ارتش و امپراطورها قرار گرفتند. گرچه در انگلیس و فرانسه دو گرایش لیبرالیسم و ناسیونالیسم وزنه تعیین كننده‌ای در جنبش كارگری نبودند، اما گرایش سوسیالیسم علمی به تازگی در برابر سوسیالیست‌های متعدد تخیلی، دهقانی و ارتجاعی ابراز وجود می‌كرد و سوسیالیسم پرولتری را بعنوان آلترناتیوی بسیار قوی در كنار آنها قرار می‌داد. بقول اریك هابسبام هنوز مانیفست كمونیست به دست فعالین كارگری نرسیده انقلابات ١٨٤٨ شروع شدند و شكست هم خوردند.
جدال اصلی گرایشات در جنبش كارگری در نیمه دوم قرن ١٩ بود. مشاهده گرایشات مختلف در جنبش كارگری و در میان فعالین متعدد كارگری چنان قوی و غیرقابل انكار بود كه انترناسیونال اول (انجمن بین الملل كارگران) صرفا بخاطر دور هم جمع كردن فعالین تشكل‌ها و نهادهای كارگری از گرایشات مختلف تشكیل شد و بخش وسیعی از صورت جلسات آن حكایت از بحث و جدلهائی بین نمایندگان گرایشات مختلفی دارد كه امروزه برای بسیاری از كارگران و فعالین كارگری پیش افتاده و بدیهی است. مثل بحث بر سر ساعات كار، بحث بر سر افزایش دستمزد و تورم و غیره. اوایل سال ١٨٦٣، با قیام مردم لهستان، بلاروس و لیتوانی كه بخشی از امپراطوری روسیه بودند، رهبران تشكلهای كارگری فرانسه و انگلیس برای بازی كردن نقش بهتر و مهمتری در انقلابی كه حدس زده می‌شد مثل انقلابات ١٨٤٨ در راه است، و برای فائق آمدن بر پراكندگی در بین صفوف كارگران، انترناسیونال اول در سال ١٨٦٤ را فراخوان دادند.
انترناسیونال اول نهایتا منحل شد، اما ماركس در این انترناسیونال هم عضو هیأت اجرایی آن بود و هم یكی از مهمترین شخصیتهای آن در سمت و سو دادن به این انترناسیونال و در منزوی كردن خطوط و گرایشات دیگر بود. گرچه ماركس ـ در مقایسه با قریب به اتفاق دیگر نمایندگان ـ بعنوان نماینده هیچ تشكل توده‌ای كارگران حضور نداشت، اما در همه انتخاباتها بیشترین آرا را به خود اختصاص می‌داد. ماركس در كنگره ١٨٦٧ به دلائلی شركت نكرد كه همین عدم شركت او باعث شد كه طرفداران پرودون تماما بر فضا و مصوبات آن كنگره دست بالا پیدا كنند و رد پایشان در تمامی مصوبات پیداست. جدال ماركس، بعنوان سخنگوی اصلی گرایش سوسیالیسم علمی با طرفداران باكونین و گرایش آنارشیستی، باعث اخراج آنها از انترناسیونال اول شد. جدال او با طرفداران رابرت اوئن كه در كتاب با ارزش "مزد، بها و سود" فرموله شده است، نمونه دیگری از جدال او با گرایش دیگری در جنبش كارگری است. كسی كه نداند انترناسیونال اول بیش از ٥ میلیون كارگر را نمایندگی می‌كرد، اهمیت این تشكل و جایگاه ماركس و گرایش سوسیالیستی را نمی‌تواند درك كند. بطور مثال اینجا بود كه گرایشات بورژوائی تماما نقد و طرد شدند. ناسیونالیست‌ها و جمهوریخواهان ایتالیا، طرفداران پرودون، طرفداران رابرت اوئن، بلانكیستها و آنارشیست‌های آمریكا همگی در برابر گرایش سوسیالیسم ماركس و نقد تند و تیز وی، منزوی و حاشیه‌ای شدند.
سندیكالیسم گرایش شناخته شده دیگری در جنبش كارگری است كه در واقع شاید یكی از قوی‌ترین گرایشات درون جنبش كارگری باشد. به این گرایش عناوین مختلف دیگری نیز، از جمله "تریدیونیونیسم"، "رفرمیسم" و "پراگماتیسم" داده‌اند. این گرایش را قبل از هر چیزی با قانونگرائی می‌شناسند. ریشه این قانونگرائی در جنبش كارگری هم به قدمت خود سیستم سرمایه داری است. با معرفی ماشین بخار و قبل از آن مصادره چراگاه‌ها از دامداران خرد (پروسه‌ای كه به آن Enclosure گفته می‌شود) كه باعث كنده شدن مردم هر چه بیشتری از زمین برای فراهم كردن نیروی كار لازم و هم چنین دامداری (گوسفندداری) كلان برای تهیه پشم مورد نیاز صنایع روبه رشد انگلیس شد، جامعه انگلیس شاهد فرو رفتن بخش عظیمی از مردم به فقر و فلاكت بی نظیری شد كه به نوبه خود خشم كارگران و خلع ید شدگان را به همراه آورد. "قانون تجمع" (Combination Laws) كه در سال ١٧٩٩ توسط پارلمان انگلیس بتصویب رسیده بود، هرگونه تشكلی را غیرقانونی اعلام كرده و مجازات سختی را برای تلاش در جهت متشكل شدن در نظر گرفته بود. با تداوم فقر غیرقابل باوری كه متوسط سن در بعضی از شهرهای صنعتی انگلیس را به ١٨ سال رسانده بود، اعتراض در جامعه به دو شكل در جریان بود. یكی در شكل لادیسم (Luddism) و دیگری كمپین برای رفرم. لادیسم كه اسم دیگری برای جنبش ماشین شكنی بود، فرم رادیكال اعتراض به این فقر بود. فرم رفرمیستی اعتراض، همزاد و اتفاقا زاده شده از دل لادیسم بود. دولت انگلیس در عین حالی كه هرگونه اعتراض را سركوب می‌كرد و رهبران این اعتراضات را اعدام، زندانی و به استرالیا تبعید می‌كرد، در عین حال هرگونه تجمع را هم با اتكا به "قانون تجمع" غیرقانونی اعلام كرده بود. و در عین حالی كه تشكیل اتحادیه‌های كارگری غیرقانونی بودند، نسبت به كمپین رفرم هم، كه پیشقراولانش آن را علاوه بر جلوگیری از درنده خوئی سرمایه داری تازه دور گرفته، برای كاهش نفوذ رادیكالیسم هم معرفی می‌كردند، بی اعتنا بود! تعدادی از سیاستمداران با نفوذ در انگلستان آن دوره، با اعتراض به وضعیتی كه لادیستها بر علیه آن مبارزه می‌كردند، موافق بوده و احساس همدردی می‌كردند؛ اما مخالف شیوه‌های رادیكال این اعتراض بودند. تعدادی نیز كمپینی لابی ایستی راه انداخته بودند كه دولت به ایجاد یكسری اتحادیه‌های كنترل شده رضایت بدهد. یكی از اولین رهبران كارگری به نام Gravener Henson (گریونر هنسن) كه بافنده‌ای با نفوذ، هم در میان كارگران و هم در بین سیاستمداران پارلمانی بود، همراه با فرانسیس پلس (Francis Place) یكی دیگر از فعالین گرایش رفرمیستی درون جنبش كارگری، كمپین لابی ایستی خود را خستگی ناپذیر به پیش برد و خواهان اجازه ایجاد "نیمچه اتحادیه‌های كارگری" شد كه هم تهدید لادیسم را كم كند و هم اجازه بدهد كارگران اعتراض خود را از یك كانال قانونی به گوش سیاستمداران برسانند. این اتحادیه‌های كارگری و این گرایش درون جنبش كارگری، بعدها جزئی از جنبش اصلاح طلبی و دولت رفاه كه در سطحی بسیار فراتر از خود جنبش كارگری هست، شدند.
در جنبش كارگری متأخر هم، یادآوری انقلاب صنعتی دوم و شكل گیری اتحادیه‌های كارگری صنعتی بعد از آن، كه از دل سندیكالیسم انقلابی بیرون آمده بودند، به درك شكلگیری مدرنتر گرایش سندیكالیستی كمك می‌كند. انقلاب صنعتی اول با توسعه و رشد صنعت و سرمایه داری، طبقه كارگر را نیز رشد داد. نه تنها از لحاظ عددی در مدت زمان كوتاهی میلیون‌ها دهقان از زمین كنده شده و مهاجر وارد این عرصه از تولید شدند، بلكه تشكل‌های توده‌ای كارگران نیز با همان آهنگ و سرعت پا گرفتند. اما در اواخر دهه هفتاد قرن ١٩ میلادی (١٨٠٠)، این رشد و توسعه در صنایعی كه موضوع اصلی انقلاب صنعتی اول بودند، صنایعی چون آهن و راه آهن، معادن و پارچه بافی، كاهش پیدا كرد. همزمان با رو به كندی گرائیدن رشد در این صنایع، صنایع دیگری جوانه زدند و سرمایه گذاری در آنها چندین برابر افزایش یافت. بطور مشخص صنایعی چون ارتباطات، ماشین سازی، نفت و صنایع شیمیائی و شاید مهمتر از همه برق كه موضوع انقلاب صنعتی دوم بودند. خاصیت این صنایع تازه، قبل از هر چیزی در پیچیدگی آنها بود. "انقلاب صنعتی دوم" صرفا یك اسم نبود. در شیوه پروسه تولید نیز حقیقتا انقلابی ایجاد كرد. اینجا شرح و مقایسه همه جانبه دو انقلاب صنعتی اول و دوم امكان پذیر و مد نظر نیست. اما گفتن چند جمله برای درك بهتر بحث امروز ما و اینكه در این دو دوره شیوه روبرو شدن كار و سرمایه نیز متفاوت بود، ضروری است. نقطه اتكاء صنایع موضوع انقلاب صنعتی اول "اختراع" بود. اما پروسه تولید در دوره انقلاب صنعتی دوم، تحقیق و آزمایش در آزمایشگاه‌های حرفه‌ای و مدرن بود. همین پیچیدگی احتیاج به سرمایه‌ای به مراتب بیشتر داشت. در نتیجه چنین صنایعی در انحصار تعداد بسیار محدودی از شركت‌ها قرار می‌گرفتند. چنین طرح‌های پیچیده و پرهزینه‌ای احتیاج به ثبات داشتند؛ و این ثبات بدون به در كنترل در آوردن كارگران و نیروی كار آنها امكان پذیر نبود. اگر سرمایه داران دوره انقلاب صنعتی اول هر روزه با كارگران خود در جنگ و گریز بودند و با اخراج فله‌ای كارگران خود روز بعد همان اندازه كارگر بدونِ حتی یك روز آموزش استخدام می‌كردند، و یا بدون در نظر گرفتن عواقب زندگی كارگران و نیروی كار فعال در جامعه، وضعیتی چون وضعیت طبقه كارگر انگلیس را با كمك نمایندگانشان در دولت بر جامعه سوار و تحمیل می‌كردند، در دوره انقلاب صنعتی دوم، با از دست دادن كارگرانش (چه به خاطر ترك شغل به دلیل ناامنی معیشتی و چه به دلیل اصطكاك‌های حاصله از روابط بین كارگر و كارفرما)، تولید در سطوحی دچار اختلال می‌شد و این مسئله‌ای بود كه باید از آن پرهیز می‌شد. همچنین برای پرهیز از تنش‌های سیاسی بین كارگران و سرمایه داران، احتیاج به پائین آوردن فاكتور فقر مطلق و ناامنی اقتصادی و شغلی داشتند.
شاید هیچ صنعتی به اندازه صنعت برق، و بطور مشخص شركت‌هائی چون جنرال الكتریك (GE) و وستینگ هاوس (Westinghouse) در شكل دادن به اتحادیه‌های كارگری معاصر مؤثر نبوده‌اند. این شركت‌ها در واقع شركت‌های مدرنی بودند كه سیاست لیبرالی در برخورد به معضلات كارگران خود را در پیش گرفتند. اینها شركت‌هائی بودند كه همانند هر شركت بزرگ دیگری سیاست فكر شده و ملایم در برخورد به معضلات كارگری را نیز داشتند. تا قبل از سیاست لیبرالی برخورد به جنبش كارگری، سرمایه داران بیشتر سیاست سركوب را دنبال می‌كردند. بجای شاخ به شاخ شدن هر روزه با كارگران، و حیف و میل كردن بخش عظیمی از حاصل دسترنج كارگران به سیاست اجیر پلیس، متفكرین شركتهای مدرن سیاست معروف به Corporate Labor Policy را دنبال كردند. بهرحال چهار دهه اول قرن ٢٠ مهمترین دهه‌های گرایش سندیكالیستی در پا گرفتن و سازمان دادن اتحادیه‌های كارگری بودند. تا قبل از انقلاب صنعتی دوم، سیاست دولت و سرمایه داران در برخورد به فعالین كارگری از هر گرایشی، سیاست سركوب بود. اما سیاستمداران عاقلتر هیأت حاكمه با كمك به گرایش سندیكالیستی هم در به حاشیه راندن گرایش رادیكال كمك كردند و هم پر و بال گرایش رادیكال را برای مانور بسته و بسیار محدود كردند. تا قبل از آن زمان، بودند شركتهائی كه اتحادیه‌هایی را با گماردن افراد خود كه كوچكترین اعتمادی در بین كارگران نداشتند، سر هم می‌كردند كه بیشتر در اصطلاح سیاسی جنبش كارگری به آنها اتحادیه‌های شركتی (Company Unions) می‌گویند. اما از آنجا كه خود این به اصطلاح اتحادیه‌ها هم موضوع كشمكش فعالین كارگری بودند، با در پیش گرفتن سیاست جدید در برخورد به جنبش كارگری و گرایش رفرمیست درون آن، اتحادیه‌های مزدور هم موضوعیت خود را از دست دادند. در آمریكا برای نمونه، اتحادیه‌های كارگری زیادی كه عمدتا با تلاش فعالین كارگری گرایش سوسیالیستی و فعالین IWW ایجاد شده بودند، فدراسیونی به نام "كنگره سازمانهای صنعتی" (CIO) در سال ١٩٣٢ در مقابل فدراسیون ارتجاعی كار آمریكا ایجاد كردند. بدنبال دست بالا پیدا كردن سیاست جدید برخورد به جنبش كارگری و گرایش سندیكالیست این جنبش توسط بوژروازی و هیأت حاكمه، گرایش رفرمیست در این فدراسیون قدرت گرفت و به مرور زمان فعالین گرایش سوسیالیستی و رادیكال را از این فدراسیون اخراج و حاشیه‌ای كردند.

کارگر کمونیست: اکنون به سراغ بررسی خصوصیات گرایشات برویم، ابتدا از آنارکوسندیکالیسم شروع کنیم، اولا فرق آن با آنارشسیم چیست، ثانیا خصوصیات آنارکوسندیکالیسم چگونه است و تفاوتهای این گرایش در دوره گذشته و تا حداقل مقطع انقلاب اکتبر با امروز چیست؟
ناصر اصغری: ابتدا اجازه بدهید برای روشن شدن بحث، چند كلمه‌ای درباره آنارشیسم بگویم. آنارشیسم گرچه شاخه‌های مختلفی دارد اما جوهر آن علی العموم  در مقابل اتوریته و قدرت متمرکز است و در چهارچوب اجتماعی طرفدار جامعه‌ای بدون ساختار طبقاتی و حکومتی است. آنارشیستها خودشان را طرفدار لغو روابط سلسله مراتبی و بی دولتی تعریف می‌كنند و در واقع طرفدار سیاست عدم مداخله (laissez faire) و یا "بگذار هر كه هرچه خواست بكند"، هستند. اما بورژوازی آنارشیسم را "هرج و مرج طلبی" تعریف كرده است. اطلاق این عنوان به آنارشیسم از آنجا سرچشمه می‌گیرد كه آنارشیستها با نظم سرمایه داری، مخالفت داشتند كه همین موضوع باعث شد كه آنها بر مخالفین خود برچسب "عدم ناسازگاری با نظم" و یا همان "هرج و مرج طلبی" زدند.
آناركوسندیكالیستها هم از آنجا كه قبل از هر چیزی با سیاست سلسله مراتبی در هر سطحی ظاهرا مخالفند و از مخالفین سرسخت تحزب كمونیستی كارگران هستند، در جنبش كارگری به آنها آنارشیست و یا همان آناركوسندیكالیست اطلاق می‌شود. بسیاری از آناركوسندیكالیستها دوست ندارند كه خود را با باكونین، پرودون، ریگان و فریدمن تداعی كنند، و هستند كسانی از آنها كه به خود می‌گویند طرفداران ماركس! اما آناركوسندیكالیستها را قبل از هر چیزی در ضدیتشان با تحزب كمونیستی شان می‌شناسند تا با تئوری بافی‌هایشان بر علیه "تز دو تشكیلاتی" حزب ـ تشكل توده‌ای. با این توضیح مقدماتی، اكنون به خود آناركوسندیكالیسم بیشتر بپردازیم.
آنچه كه امرروزه به بعنوان آناركوسندیكالیسم شناخته شده است، فرق اساسی دارد با آنچه كه در اوان تكوینش به آن آناركوسندیكالیسم گفته شد. گرایشی كه عمدتا مشغول سازماندهی كارگران بود و در عین حال هم سر سازشی با سیستم سرمایه داری نداشت و می‌خواست روابط كار مزدی را ملغی كند، برای تمایز خود با سندیكالیسم كلاسیك، بر خود عنوان "سندیكالیسم انقلابی" گذاشت كه در جاهائی هم سندیكالیسم سرخ به آنها گفته میشد. بخش اعظم تاریخ جنبش كارگری در قرن ١٩، شاهد همزیستی گرایش سوسیالیستی و "سندیكالیسم انقلابی" بوده، كه در مقابل سندیكالیسم كلاسیك از ناسازگاری منافع كارگران با كارفرمایان حرف زده و در همین چهارچوب دست به عمل و اعتراض به وضع موجود زده است. با جدال بر سر چگونگی تصرف قدرت سیاسی و بخصوص با پیروزی انقلاب اكتبر، این دو گرایش هر چه بیشتر راه خود را از همدیگر جدا كردند. شاید با توضیح بیشتر بشود منظورم را بهتر بیان كنم.
یكی از جدال‌های ماركس با باكونین بر سر دولت و بقول آنارشیست‌ها اتوریته دولتی و حزبی بود. گرچه باكونین و طرفداران او و دیگر آنارشیست‌ها یا از انترناسیونال اخراج شدند و یا خود آن را ترك كردند، اما آنارشیست‌ها با آن "انشعاب"، انترناسیونال دیگری ایجاد كردند كه بر پایه اصول آنارشیستی بنا شده بود. آناركوسندیكالیسم، همچنانكه به اختصار در بالا هم به آن اشاره كردم گرچه ادامه منطقی گرایش آنارشیستی است، اما خود تاریخچه دیگری دارد. آناركوسندیكالیست‌ها خود را چنین تعریف می‌كنند كه با ایجاد تشكل‌های توده‌ای كاملا غیرمتمركز و افقی در مراكز تولیدی كه توسط خود كسانی كه ایجاد شده‌اند خودگردانی و رهبری می‌شوند ـ یعنی كارگران ـ، كارگران آنچه را كه لازمه گسستن زنجیر پاهایش هستند را در خود پرورش می‌دهند؛ مثل اعتماد بنفس، اتحاد، خودسازماندهی و غیره. آناركوسندیكالیسم از آنجا كه پروسه كار و تولید را یك پروسه انقلابی می‌داند، خودمدیریت در جنبش را تصویری از خودمدیریت در تولید می‌داند. آناركوسندیكالیسم در واقع همان سندیكالیسم است كه بخود می‌گفت سندیكالیسم انقلابی و یا سندیكالیسم سرخ، یعنی در تقابل با سندیكالیسمی كه دنیا و افق خود را در چهارچوب جامعه "ابدی و پایدار" سرمایه داری موجود با همین شكل و قواره تعریف می‌كرد، آناركوسندیكالیسم افق خود را با در آوردن مدیریت تولید از دست سرمایه داری و سپردن آن به تشكل‌هایی كه خودبخودی ایجاد می‌شوند، تعریف می‌كند. نمونه كنترل كارگری در آرژانتین كه بطور مفصل در چند شماره نشریه "كارگر كمونیست" درباره آن بحث كرده‌ایم، یك نمونه تیپیك آناركوسندیكالیسم است.
با رشد و قوی شدن گرایش سوسیالیستی در جنبش كارگری و با تأكید بر تغییر بنیادین در ساختار سیاسی و اقتصادی جامعه و همچنین با تأكید بر نقش تحزب كمونیستی كارگران در هموار كردن این تغییر و اصلی‌ترین سلاح كارگران برای خودرهائی، فعالین گرایش سوسیالیستی گرایش سندیكالیسم انقلابی را یك گرایش آنارشیستی تحلیل و تلقی كردند كه بر آن عنوان "آناركوسندیكالیسم" نهادند. یعنی ملغمه‌ای از آنارشیسم و سندیكالیسم. گرچه عنوان اولیه آناركوسندیكالیسم، بعنوان نوعی التقاط به طرفداران این نوع سندیكالیسم بر آنها نهاده شد، اما تئوریزه كنندگان بعدی آناركوسندیكالیسم با آغوش باز این ترمینولوژی را پذیرفتند.
آناركوسندیكالیستها خود را هر طوری كه تعریف كنند، اما بیشتر از هر چیزی با یك مشخصه اصلی شناخته شده‌اند. آن مشخصه اصلی هم رد این تئوری است كه پافشاری می‌كند كه پرولتاریا احتیاج به ایجاد حزب طبقاتی و سیاسی خود، چه در مبارزه بر سر تحمیل رفرمی به هیأت حاكمه و چه در مبارزه برای تصرف قدرت سیاسی دارد!
در دستگاه فكری آناركوسندیكالیسم، سندیكا قرار است همه این اوامر را به پیش ببرد. آنارشیسم و به تبع آن آناركوسندیكالیسم همچنین بر این باورند كه "قدرت" (power) چیز فاسد كننده‌ای است و تحت هر عنوان و با هر تركیبی، كسانی كه قدرت دولتی، حزبی و یا تشكل‌های توده‌ای را در دست دارند، خود به مرور زمان فاسد شده و به جرگه قدرت مافوق كارگران می‌پیوندند. اما مهمترین جریانات آناركوسندیكالیست این باور ایدئولوژیك و اصل بنیادین خود را بارها و بارها در عمل زیر پا گذاشته و بطور مشخص در فرانسه، ایتالیا و اسپانیا، با شركت در دولت و غیره، آنچه را كه جهان آنارشیسم و بتبع آن آناركوسندیكالیسم را با آن می‌شناسد، پشت پا زده است. مطالعه نوشته بسیار خواندنی جیمز كانون (James Cannon) تحت عنوان "كارگران صنعتی جهان" (The IWW) برای درك بهتر این گرایش و محدودیتها و بن بستهایی كه با آن روبرو شد، بسیار آموزنده است.
اشاره به انترناسیونال آنارشیستهای طرفداری باكونین بعد از اخراج از انترناسیونال اول در ابتدای این جواب، تأكید بر وجه مشترك آنارشیستهای كلاسیك با آناركوسندیكالیسم است.
گرچه در ابتدای جواب به این سئوال شما به قسمت آخر سئوال اشاره كردم، اما دوست دارم كه بخاطر اهمیت این موضوع روی آن كمی مكث كنم. همچنانكه گفتم، آنچه را كه آناركوسندیكالیسم با آن شناخته شده است، ضدیت آن با تحزب كمونیستی كارگران و یا بقول خودشان "ضدیت با قدرت" است. از آنجا كه گرایش آنارشیستی درون IWW كه یك جریان سندیكالیستی انقلابی بود، در پی چندین انشعاب عنوان IWW را تصاحب شد و همچنین از آنجا كه این گرایش برچسب آناركوسندیكالیسم خورده بود، آناركوسندیكالیسم با همان سندیكالیسم انقلابی تداعی می‌شود. اما بالاتر هم گفتم كه در سندیكالیسم انقلابی، دو گرایش سوسیالیستی و آنارشیستی همزیستی می‌كردند. تا اواخر نیمه دوم قرن ١٩، جزء اتحادیه كمونیستهای آلمان یا همان (Communist League) طبقه كارگر دارای حزبی به آن صورت نبود كه جدالی هم بر سر نمایندگی كردن منافع طبقه كارگر توسط این حزب بین دو گرایش آنارشیستی و سوسیالیستی در بگیرد. جدالی كه بین گرایش آنارشیستی و گرایش سوسیالیستی در جنبش كارگری در می‌گیرد، تأكید بر این امر مهم از جانب فعالین گرایش سوسیالیستی است كه حزب طبقه كارگر، یك جز مهم جنبش كارگری است. بعد از انقلاب اكتبر، آنارشیستها و بتبع آن آناركوسندیكالیسم هرچه بیشتر بر این طبل كوبیده‌اند كه انقلاب اكتبر كودتای حزب بلشویك بود و نه انقلاب كارگری! و همین امر هم طبقه كارگری جهانی‌ای را كه انقلاب اكتبر را انقلاب خود می‌دانست، در منزوی كردن گرایش آناركوسندیكالیسم سهم بسزائی داشته است.
***

گرایشات درون جنبش کارگری
مصاحبه با ناصر اصغری
بخش دوم

کارگر کمونیست: در بخش قبل درباره دلایل عمومی وجود گرایشات مختلف درون جنبش کارگری، منشا تاریخی برخی از این گرایشات و نیز ویژگیهای آنارکوسندیکالیسم باختصار اشاره شد. در این بخش در ادامه به گرایش سندیکالیستی درون این جنبش میپردازیم. اما قبل از آن یک نکته دیگر راجع به آنارکوسندیکالیسم را توضیح دهید که مربوط به فرق این گرایش و سازمانهای مربوطه اش در اوایل آن و امروز است که به آن اشاره کردید، ضمنا نمونه‌های امروزی این گرایش کدامها هستند؟
ناصر اصغری: گرچه آناركوسندیكالیسم یكی از رگه‌های جنبش آنارشیستی است، اما تا قبل از دهه ٢٠ قرن ٢٠ هنوز كلمه "آناركوسندیكالیسم" وارد لغتنامه‌ها نشده بود. منتها خود آنارشیسم یك گرایش بسیار قوی چند دهه قبل از آن در میان كارگران و بخصوص بعنوان گرایش ناستالژی به دوران گذشته و ضدیت با زندگی پر مشقت‌تر دوران اولیه سرمایه داری بود. پیر ژوزف پرودون كه از اولین كسانی بود كه به خود رسما گفت "آنارشیست"، ایده‌های او در میان كارگران فرانسه، بدلائلی و بعضا به همین دلیلی كه گفتم، محبوبیت پیدا كرده بود. وی با اشاره به انقلابات ١٧٨٩، ١٨٣٠ و ١٨٤٨ این مسئله را موعظه می‌كرد كه هر گاه كارگران در انقلابی شركت كرده‌اند، بعد از شكستی كه خورده‌اند، باعث برگشت اقتدار طبقات دارا با اقتداری بیشتر شده است و نتیجه می‌گیرد كه كارگران باید تشكلات (تعاونی) صنفی خود را بدون دخالت در سیاست، درست كنند و به مسائل صنفی خود بچسبند. او نه تنها كارگران را از دست زدن به اعمال و سیاستهای انقلابی منع می‌كرد، بلكه حتی دست زدن به اعتصاب را هم با این بهانه كه "درگیری در آن بوجود می‌آید و اغتشاش ایجاد می‌شود" منع می‌كرد. پرودن عامل مشقات كارگران را رقابت سرمایه داری می‌دانست و با آن مشكل داشت. او مقولاتی از سیستم سرمایه داری مثل مالكیت خصوصی، پول و غیره را رد نمی‌كرد، منتها می‌گفت كه در سیستم سرمایه داری این مقولات خصلتی مخرب پیدا كرده‌اند، چرا كه در اختیار رقابت سرمایه داران هستند. می‌گفت كه ثروت جامعه ناعادلانه توزیع می‌شود، بدون اینكه به روابط كارمزدی ایرادی بنیادی بگیرد. ایده‌های پرودون در كمون پاریس، كه آنارشیستها قوی‌ترین گرایش در سازماندهی آن قیام بودند، تجربه شدند و بخصوص ایده عدم دخالت كارگران در سیاست، ضربه كاری را بر كمون وارد كرد.
آنارشیستها همچنین در جنبش كارگری مشخصا در آمریكا قبل از تشكیل IWW قوی‌ترین گرایش در میان كارگران بودند كه از جمله می‌توان از رهبران سرشناس این گرایش، از كسانی چون مادر جونز و جانباختگان واقعه اول مه ١٨٨٦ شیكاگو نام برد. برخلاف پرودون، این آنارشیستها طرفدار بكارگیری شیوه‌های غیرمسالمت آمیز در برخورد به كارفرما و دولت طرفدار آنها بودند. هدف این گرایش درون جنبش كارگری سرنگونی سلطه سرمایه نبود، بلكه صرفا به دست آوردن شرایط بهتر برای كارگران بود.
در بخش اول این مصاحبه هم به "سندیكالیسم انقلابی" كه آناركوسندیكالیسم با اختلافاتی كه درباره اش حرف زدیم كه ادامه همان سنت است، پرداختیم. این "سندیكالیسم انقلابی" كه همچنان خط شكست خورده پرودون و آنارشیسم را نمایندگی می‌كرد و كارگران را از مهمترین سلاح خود برای رهایی واقعی منع می‌كرد كه اولین حكومت كارگری در كمون پاریس را با اهمالگری آنارشیستی به بورژوازی باخته بودند، توسط فعالین گرایش سوسیالیستی بنوعی به طعنه و تحقیر سندیكالیسم آنارشیستی و یا همان آناركوسندیكالیسم اطلاق كردند كه به اختصار شرحش در بالا رفت.
وجه مشترك همه این رگه‌های آنارشیستی این است كه ضد اتوریته حزبی و دولتی هستند. اما وجه افتراق آناركوسندیكالیسم با پرودونیسم و با تعاونی‌های وی و بسیاری دیگر از رگه‌های آنارشیستی كه ناستالژی به گذشته دارند، سازماندهی كارگران صنعتی است كه افقی رو به آینده دارد. كارگرانی كه ایده‌های پرودن پیش آنها محبوبیت داشتند، كسانی بودند كه شیوه تولید سرمایه داری آنها را از شیوه زندگی گذشته روستائی شان كنده و راهی بازار بی رحم كار شاق دوران اولیه كارخانجات كرده بود.
گرچه ث.ژ. ت فرانسه نمونه امروزی آناركوسندیكالیسم نیست، اما شناخته شده‌ترین كنفدراسیون كارگری است كه توسط گرایش "سندیكالیسم انقلابی" ایجاد شد. ث.ژ.ت اسپانیا نیز یكی دیگر از بزرگترین تشكل‌های كارگری است كه توسط آناركوسندیكالیستها سازماندهی شد. هر دو جریان مذبور برخلاف "اصول غیرقابل عدول" آنارشیستی، در دوره‌هائی در كابینه‌های دولتهایی شركت كردند. اما شناخته شده‌ترین نمونه امروزی تعاونی و مجامع عمومی آناركوسندیكالیستی در جنبش كنترل كارخانه در آرژانتین هستند كه در جای دیگری به تفصیل درباره آنها بحث كرده‌ایم.
اما تفاوت آناركوسندیكالیسم در دو دوره اوایل شكلگیری و امروزی، شاید با اشاره به دو نمونه مهم و مشخص ث.ژ.ت و IWW در اوایل قرن ٢٠، و همچنین كاركرد امروزه آناركوسندیكالیستها، مقداری تفاوت این گرایش را در دو دوره مورد نظر توضیح بدهد. تا قبل از انقلاب اكتبر و نقشی كه حزب بلشویك در سازماندهی كارگران و شوراهای كارگری داشت، هم ث.ژ.ت و هم IWW در توهم خود، براندازی سیستم كارمزدی را كار اتحادیه‌های كارگری می‌دانستند و با مخالفت با اتوریته دولتی، مخالفین بسیار سر سخت اتوریته حزبی نیز بشمار می‌آمدند. هم ث.ژ.ت و هم IWW مهمترین تشكلات كارگری در سازماندهی اعتراضات كارگری بودند. یك دلیل عمده پا نگرفتن احزاب سوسیال دمكرات كارگری قوی در آمریكا و فرانسه، جایگزینی این دو نهاد كارگری با حزب طبقه كارگر است كه اتحادیه‌های كارگری در سیستم نگرش آنها قرار بود كار حزب سیاسی را هم بكنند. بقول آناركوسندیكالیستها، "دو تشكیلاتی" حزب و تشكلهای توده‌ای كارگران را از بین برده بود. این موضوع اما با تجربه بلشویكها دچار مشكل جدی شد. هر دو تشكیلات نامبرده دچار بحران‌های داخلی شدند كه وزنه به طرف تحزب كمونیستی طبقه كارگر در این تشكل‌ها سنگینی می‌كرد. ث.ژ.ت با انشعاباتی و با تلاطماتی، رابطه‌ای بسیار نزدیك با حزب كمونیست فرانسه برقرار كرد. IWW هم با همین تحلیل از قدرت حزب در سرنگونی سیستم سرمایه داری و لغو كارمزدی، دچار انشعابات متعددی شد كه كارش متأسفانه به جاهای باریكی كشیده شد كه حتی پای پلیس هم برای دخالت در این انشعابات، به میان كشیده شد. آناركوسندیكالیسم امروز اما، اگر كسی بتواند در جائی ردپائی از آنها بیابد، بیشتر از هر چیزی تبلیغاتی زهرآگین علیه تحزب كمونیستی است تا اینكه واقعا بخواهد ـ جز در مورد آرژانتین ـ سنگی را برای كارگری روی سنگ دیگری بگذارد. در مورد مشخص آرژانتین هم، همین گرایش در نظر داشت كه از كارخانه‌های متروكه بعد از بحران اوائل قرن ٢١ و با به كنترل در آوردن این كارخانه‌ها، یك حكومت خودگردان كارگری بسازد، كه تیرش به سنگ خورد.

کارگر کمونیست: اکنون درباره سندیکالیسم به چند سوال پایه‌ای لطفا پاسخ بدهید که سندیکالیسم (تریدیونیونیسم) چیست، فرق سندیکا و سندیکالیسم کدام است، و سندیکالیسم در طول تاریخ سرمایه داری چه تغییراتی کرده است؟
ناصر اصغری: سندیكالیسم بازوی کارگری یک جنبش وسیعتری است که آلترناتیو اقتصادی برای کل جامعه دارد و به سیستم اداری خاص خود نیز نیاز دارد. سندیکالیسم چه آنجائی كه شاخه‌ای از احزاب سوسیال دمكرات، كارگر، و اروكمونیست شدند و چه آنجائی كه مثل آمریكا سیاست امكانگرائی را در شكاف بین دو حزب دمكرات و جمهوریخواه به پیش گرفتند، اما كلا یك افق و جهان بینی را به پیش می‌بردند: اساس جامعه سرمایه داری و رابطه موجود بین کارگر و سرمایه دار و استثمار و تقدس مالکیت را میپذیرد و آن را مفروض میگیرد. با این فرض، برای اینکه کارگر شرایط كاری بهتری داشته باشد تلاش میکند کارگر نیروی کارش را به سرمایه دار در این چهارچوب مفروض گرفته شده، بهتر بفروشد. سندیكالیسم بهتر شدن وضع كارگر را در همزیستی مسالمت آمیز با سرمایه داران و بهتر شدن وضع سرمایه دار می‌بیند؛ و در نتیجه بجای اینكه موقعیتهای بحرانی كه سیستم سرمایه داری بوجود می‌آورد، این سیستم را مسئول این وضعیت بداند، آن را مربوط به همه می‌داند و كارگران را به همكاری برای رفع بحران فرا می‌خواند؛ كه معمولا بار بحران بر دوش كارگران می‌افتد. بالاتر اشاره كردم كه گرایشات بازتاب جنبش‌های پایدارتری در جامعه هستند. سندیكالیسم گرایش جنبش رفرمیستی، دولت رفاه و سوسیال دمكراسی درون طبقه كارگر است. آنجا كه سوسیال دمكراسی جنبشی پایدار و ریشه دار نیست، سندیكالیسم در جنبش كارگری بی پایه می‌ماند. برخلاف آنارشیسم و آناركوسندیكالیسم كه مشكل "اصول"ی با قانون و دولت دارد، سندیکالیسم اما قانون، بازی در چهارچوب قانونی، و قانونگرائی را جزو"اصول" پایه‌ای خود میداند.
اما فرق سندیكا و سندیكالیسم در این است كه سندیكا گرچه تاریخا به سنگری تبدیل شده كه سندیكالیسم آنجا سنگر گرفته و اهداف خود را با این تشكل به پیش می‌برد، اما یكی از سنگرهای كارگران است. امروزه در قریب به اتفاق موارد، مبارزه و اعتراض كارگران توسط سندیكاهای كارگری سازمان می‌یابند، اما باز هم در قریب به اتفاق همین اعتراضات، این گرایش سندیكالیستی است كه در مبارزه كارگران كارشكنی می‌كنند. در طول تاریخ بسیار اتفاق افتاده كه سندیكا توسط فعالین سوسیالیست و گرایش سوسیالیستی كارگران ایجاد شده اما به مرور زمان و با كمك‌های موذیانه دولت و موش دوانی عوامل سرمایه داران، فعالین سوسیالیست از آنجا اخراج شده و با فعالین سندیكالیست جنبش كارگری جایگزین شده‌اند. منتها سندیكا تاریخا هر چه بوده، امروز چهارچوب آن با اهداف جنبش رفرمیستی سازگارتر است تا جنبش سوسیالیستی. و شاخص‌ترین این چهارچوب، عدم دخالت توده كارگران و یا اعضای اتحادیه و سندیكا، در سوخت و ساز روزانه این تشكل است. سندیكا امروزه خود را با همان جهان بینی گرایش سندیكالیستی، یك تشكل صنفی كارگران تعریف می‌كند و مسائل بیرون از چهارچوب محیط كار و فعالیتش را مسائل مربوط به خود تعریف نمی‌كند. مشكل كارگر بیكار و خانواده كارگری مشكل سندیكا نیست. برای سندیكالیسم موضوع قبل از هر چیزی، منفعت شخص كارگر از سر صنفی گرائی است.
به نظر من كلا در ادبیات جنبش كارگری، جز در موارد معدود و مشخصی، به مسئله صنفی گرائی سندیكالیسم و سنتی را كه صنفی گرائی سندیكالیسم از آن بیرون آمده كمتر پرداخته شده و كمتر ریشه این موضوع به بحث گذاشته شده است. سندیکالیسم طبقه کارگر را نه بعنوان یك طبقه، بلكه بعنوان مجموعه‌ای از اصناف میداند که هر کدام از این صنفها را در سندیکائی متشکل میکند كه اینها منافعشان ربطی به همدیگر ندارد. در بهترین حالت دفاع از منافع آن صنف در برابر دنیای بیرون از آن است. اما ریشه این نگرش به كار و كارگر واقعا در چه است؟ قبل از رشد و توسعه سرمایه داری هم، اصناف در مقابل رشد جامعه سرمایه داری و اینكه كارگران تازه از زمین كنده شده‌ای وارد صنف آنها بشوند و بازار كار آنها را كساد كنند، نگران بودند و دست به تشكل اتحادیه‌های اصناف صنف خود می‌زدند. این اصناف و اتحادیه آنها هنوز هم در جامعه و در بین اصنافی كه به شیوه تولید سنتی چسبیده‌اند، به چشم می‌خورند. در ایران امروز اتحادیه خیاطان و شغل خیاطی نمونه بارز این نوع اتحادیه اصناف و این نوع شیوه تولید است. فدراسیون كار آمریكا تا قبل از پیوستن به CIO و تشكیل AFL-CIO در واقع نمونه بارز این نوع صنفی گرائی بود كه فدراسیونی از مجموعه‌ای از اتحادیه‌های صنفی این دستی بود. منتها با به چالش كشیده شدن این نوع سندیكالیسم و صنفی گرائی توسط سندیكالیسم انقلابی كه در دوره‌های مختلفی توسط شوالیه‌های كار و بعد از آن هم IWW تحت عنوان "اتحادیه‌های صنعتی" صورت گرفت، كه نه كارگر غیر سفیدپوست و زن را به عضویت می‌پذیرفت و نه اتحادیه‌های غیرصنفی سنتی را به عضویت مجموعه خود راه می‌داد، گرچه راه را بر ورود اعضای تازه به اصناف موجود باز كرد، اما تا جائی كه به دفاع از منافع كارگران برمی گردد، كاری به موقعیت كارگر بیكار، خانواده كارگران، كارگران اصناف دیگر و غیره نداشت و هنوز هم ندارد. این سندیکالیسم صنفی گرا البته همچنانكه گفتم گرایشی درون جنبش كارگری است، اما در بیرون از این جنبش و در سطح وسیعتری در جامعه، سیستم سرمایه داری فرض آن است و به كارگر شاغل و بیكار و خانواده آنها و غیره در این سیستم همچنان بعنوان بخشی از یك پیچ و مهره نگریسته می‌شود. امروز اگر سندیكالیسم مبارزه كارگری را سازمان بدهد، باز از سر "منفعت شخصی" او و مثلا از سر دفاع از شغل وی در برابر كوچ شركت اصلی به كشورهای با استاندارد پائین و دستمزد پایین‌تر و غیره است كه درگیر "دفاع" از منفعت كارگر است، یعنی از سر پروتكشنیسم است. اینها و دهها نوع از این سیاستهای تریدیونیونیستی امروز جزئی از سیاستهای سندیكاهای كارگری هم شده‌اند.
اما سندیكالیسم در طول تاریخ به نظر من دچار تحولات عظیمی شده است. یك جنبه مهم سندیكالیسم و یا بهتر است بگویم جنبش وسیعتر آن در جامعه مثل رفرمیسم و سوسیال دمكراسی به نظر من در این است كه این گرایش تا قبل از فروپاشی دیوار برلن ادعا می‌كرد كه جهان دارد به تدریج به طرف دولت رفاه و یا حتی سوسیالیسم پیش میرود، اما اكنون دیگر چنین ادعائی ندارد و آنرا نمی‌تواند به خورد كسی بدهد. تحولات سیاسی جهان این ایده را كاملا بی اعتبار كرده است. نكته مهم دیگر این است كه جنبش رفرمیستی اكنون خود بطور ادواری دولتها را به دست می‌گیرد و رهبران گرایش سندیكالیستی درون جنبش كارگری، وزیر و وكیل سیستم می‌شوند. چیزی كه در دوران اولیه شكلگیری این گرایش به مخیله هیچكدام از رهبران این گرایش خطور هم نمی‌كرد! در بعد سازمانیابی درون جنبش كارگری هم، در بخش اول این مصاحبه به شكلگیری این گرایش درون جنبش كارگری، در قبل و بعد از انقلاب صنعتی دوم اشاره كردم. دوره‌ای بود كه رهبران گرایش سندیكالیستی درون جنبش كارگری هم، مثل فعالین گرایشات سوسیالیستی و آناركوسندیكالیستی، مورد سركوب و اذیت و آزار قرار می‌گرفتند؛ اما بعدها فعالین گرایشات سوسیالیستی و آناركوسندیكالیستی سركوب می‌شدند و جزو لیست سیاه قرار می‌گرفتند كه راه برای فعالین گرایش سندیكالیستی باز شود. می‌خواهم بگویم كه این گرایش از اپوزیسیون به پوزیسیون سیستم اداری جامعه سرمایه داری شیفت کرده است.

كارگر كمونیست: ایراد قانونگرائی سندیكالیسم چیست، آیا نمی‌شود با وضع قوانین بهتر اصلاحات بنیادی را به نفع كارگران ماندگار كرد؟
ناصر اصغری: هر تک اصلاحی كه امروز به نفع كارگران به بورژوازی تحمیل بشود، ما از آن استقبال می‌كنیم. اما اینجوری نیست كه این اصلاحات با تصویب قوانین بهتر از جانب سوسیال دمكراتها در پارلمانها در یك روز آفتابی و "آسمان بدون ابر" وضع شده‌اند. فشار توده كارگران و مشخصا فشار و فعالیت مستمر فعالین گرایش سوسیالیستی درون جنبش كارگری باعث بروز اعتراضات و در نتیجه غور و تفحص نمایندگان پارلمانها درباره وضع قوانین مربوط به كارگران می‌شود. سندیكالیسم این اصلاحات و قوانینی پشت آن را می‌بیند، اما اعتراض كارگری را عمدا نمی‌خواهد ببیند! اینكه امروز كارگران "قانونا" ٢ تومان بیشتر دستمزد می‌گیرند را به حساب قانون می‌گذارد و فردا ٣ تومان كاهش دستمزد را به حساب چیز دیگری!
مهمتر حتی اینكه سندیكالیسم قانون را یك مقوله فراطبقاتی می‌داند. ذهنیتی را كه از مقوله دولت و قانون دارد این است كه دولت یك پارلمان دارد و با پر كردن كرسی‌های این پارلمان از سوسیال دمكراتها و دیگر احزاب رفرمیست، دوستان كارگران را آنجا دارند و قوانین را به نفع كارگران تغییر خواهند داد. در حالیكه سیستم طبقاتی اینچنین كار نمی‌كند. بورژوازی حتی بفرض اینكه نمایندگان پارلمان بتوانند طبقات را دور بزنند و قوانینی به نفع كارگران و به ضرر سرمایه داران وضع كنند، در كنار پارلمان، شاه و ملكه، مطبوعات، پلیس، ارتش، زندان، بانكها، دانشگاهها، مساجد و كلیسا، ساواك و FBI و غیره را دارند كه هر گاه سود سرمایه به خطر افتاد، در همان پارلمان كذائی را تخته خواهند كرد. كارگران چه دارند؟ چهارتا كرسی بیشتر از احزاب محافظه كار! آیا قوانین را این چهار نماینده "سوسیالیست" پارلمانها وضع می‌كنند؟! البته كه نه. قوانین ممالك دمكراسی هم، در توازن قوای خاصی و در بحبوحه و در ادامه جنگ و جدالهای سنگینی وضع می‌شوند كه تلفاتی چون شكست اعتصاب معدنكاران انگلیس را در تاریخ خود دارد. انقلابی مثل انقلاب اكتبر باعث وضع قوانین به نفع كارگران می‌شود، و پیروزی ریگانیسم و تاچریسم باعث وضع قوانین در جهت دیگری می‌شوند. سندیكالیسم جزئی از سیستم سرمایه داری است و امروزه كنترل توده كارگران را در دست دارد و مجبور است كه دنیا را با قوانین سیستم خود توضیح بدهد و توجیه كند. خود این نکته که در دوره های بحرانی و وقتی سود سرمایه کم میشود عمدتا احزاب دست راستی قدرت را بدست میگیرند نشاندهنده اینست که باید قوانین در جهت باز پس گرفتن دستاوردهای کارگران و بنفع طبقه سرمایه دار تصویب بشود. در این دوره ها حتی وقتی احزاب رفرمیست در قدرت هستند عملکردشان تفاوت زیادی با احزاب لیبرال و کنسرواتیو ندارد. باین دلیل هم هست که اصلاحات بنیادی که هیچ بلکه حفظ قوانین موجود نیز غیر ممکن میشود و از نظر بورژوازی باید طبقه کارگر بار بحران را بدوش بگیرد. بهرحال در نهایت قانون قرار است قواعد بازی را تعریف کند و این قواعد نمیتواند با منفعت طبقه حاکم در تناقض بیفتد. بی دلیل نیست که مثلا اعتصاب کارگری در دوره ای که بنا به قانون منع میشود، یعنی قبل از پایان قرارداد بین سندیکا و کارفرما، آن اعتصاب را "اعتصاب وحشی" میخوانند! حتی در شرایطی که اعتصاب کارگری قانونی است و مذاکرات سندیکا و کارفرما به بن بست برسد و اگر کارگران کوتاه نیایند آنگاه یا دولت وارد میشود و با تصویب "قانون بازگشت به کار" اعتصاب را غیر قانونی اعلام میکند و یا از روشهای دیگر خاتمه آنرا تحمیل میکنند. قانون در چهارچوب روابط کار و سرمایه همانند چاقوئی است که معادل منفعت سرمایه است و تیغ این چاقو دسته خودش را نمیبرد.

کارگر کمونیست: اشاره کردید که سندیکالیسم اساسا مشغله اش صنف است و به مسائل خارج محیط کار توجه ندارد، بعبارت دیگر سندیکالیسم کارگر را مثل یک طبقه در نظر نمیگیرد. از طرف دیگر انواع مختلف سندیکالیسم داشته‌ایم، از جمله "بیزینس یونیونیسم" و "سوسیال یونیونیسم" و غیره، و این دومی برای جبران محدودیتهای سندیکالیسم سنتی تلاش کرده است که تشکلهای چتری یعنی ائتلافهائی از تشکلهای کارگری و غیر کارگری درست کند. در این رابطه چه توضیحی دارید و این نوع تلاشها چه نتایجی داشته است؟ کلا مهمترین رگه‌های سندیکالیسم کدامند و تفاوتهای مهم آنها چیست؟
ناصر اصغری: سوسیال یونیونیسم قبل از هر چیزی می‌خواهد یك آلترناتیوی را در مقابل مدل به بن بست رسیده بیزینس یونیونیسم (Business Unionism) ارائه بدهد. این را پائین‌تر مختصرا توضیح خواهم داد. اما ابتدا بطور خلاصه به مختصات دو نوع بیزنیس یونیونیسم و سوسیال یونیونیسم بپردازیم. بیزینس یونیونیسم نوع آمریكائی تریدیونیسم است كه حتی در بین سندیكالیستها هم بعنوان بدترین نوع "نمایندگی" كردن كارگران از آن یاد می‌شود. بالاتر گفتم كه سوسیال دمكراسی، بعنوان جنبش مادر سندیكالیسم این توهم را باد می‌زد كه با رفرمهای تدریجی در سیستم سرمایه داری جامعه بطرف سوسیالیسم می‌رود. و البته سوسیالیسم این تیپی آن نوع سوسیالیسمی بود كه در آن جامعه هنوز طبقاتی است اما با ایجاد رفاه در جامعه از تخاصمات طبقاتی كاسته می‌شد. اما بیزنیس یونیونیسم كه از ساموئل گامپرز، اولین رئیس فدراسیون كار آمریكا، سرچشمه می‌گیرد، نیروی كار را بعنوان یك كالا در بازار عرضه می‌كند و اتحادیه‌ها هم بعنوان بنگاه كسب و كار (Business) بر سر قیمت این كالا چانه می‌زنند. در این فرم از سندیكالیسم، اتحادیه آن نهادی است كه به اقتضاء زمان و مكان و فاكتورهای دیگر نیروی خود را پشت این یا آن سیاستمدار می‌اندازند كه در چانه زنی بر سر دستمزد، شرایط بهتر كار، و وضع قوانین كار از آنها بیشترین حمایت را بكنند. گرچه در مقایسه با اروپا كه اتحادیه‌های كارگری امتداد احزاب سوسیال دمكرات در جنبش كارگری هستند، اتحادیه‌های كارگری و فدراسیون كار آمریكا با آنكه در اكثر اوقات همكاری نزدیكی با حزب دمكرات آمریكا و سیاستمداران این حزب داشته‌اند، اما امتداد این حزب در جنبش كارگری نیستند و به همین دلیل هم بارها اتفاق افتاده كه از سیاستمداران حزب جمهوریخواه هم حمایت كرده و به كمپینهای انتخاباتی آنها كمكهای مالی هنگفتی كرده‌اند.
منتها سوسیال یونیونیسم و یا "اتحادیه گرائی جنبش اجتماعی" می‌خواهد آلترناتیوی در مقابل این نوع سندیكالیسم، از دل گرایش سندیكالیستی ارائه بدهد. سوسیال یونیونیسم فقط به نان و قاتق و یا مسائل صنفی صرف كارگران، یعنی مسائلی كه بیزنیس یونیونیسم فعالیت خود را به آن محدود كرده است، محدود نمی‌ماند. مسائلی را كه احزاب سیاسی جنبش رفرمیستی به آن مشغول هستند، مشغله این نوع سندیكالیسم نیز هست. این نوع سندیكالیسم، در كشورهای به اصطلاح جهان سوم و همچنین در خود آمریكا توجه فعالین سندیكالیست را به خود جلب كرده است؛ و این هم دلیلش این است كه در این كشورها احزاب سیاسی‌ای كه جنبش رفرمیستی را در سطح سراسری و قانونی نمایندگی كنند، وجود ندارند. این "اتحادیه گرائی جنبش اجتماعی" معمولا در اتحاد با تشكل‌های دیگر مثل تشكل‌های زنان و مذاهب و غیره زیر یك چتر سراسری مثل جبهه خلق و جبهه ملی و غیره جمع هستند. این "تشكل‌های چتری" همانهائی هستند که به آن اشاره کردید. اما درباره نتایج عملی این نوع سندیكالیسم، واضح است كه چیز به دردبخوری به كارگر نماسیده. آنچه كه هست این است كه تعدادی دارند تلاش می‌كنند كه وضع كارگر بهتر از آنی باشد كه در وضعیت وحشتناك امروزی سرمایه داری هست؛ اما سر از ائتلاف و اتحاد با مذهبیون در می‌آورند و تو "سندیكالیسم سرخ"شان هم كلی آب ریخته و رقیقش كرده‌اند. این "تشکلهای چتری" و ائتلافها عموما در شرایطی شکل گرفته اند که خود اتحادیه ها ناتوان از دفاع از حقوق کارگران شده اند و از آنجا که دایره عمل آنها چیزی بجز سازماندادن آکسیونهائی و یا جلسات و سمینارهائی نبوده لذا تاثیری هم در جهت تغییر وضع موجود نداشته اند، و اما یک هدفشان عموما آرام کردن کارگران و بیکاران و مردم معترض و وقت خریدن بوده است.

کارگر کمونیست: سندیکالیسم سنتی، همانطور که اشاره کردید بعنوان آلترناتیو رفرمیسم بورژوائی برای سازماندهی کارگران امروز در شرایط مناسبی نیست. دوره‌های بحران سرمایه داری دامنه توان و قدرت سندیکاها هرچه محدودتر میشوند و تاریخ هم همین را نشان میدهد. سوال اینست که این گرایش آیا برای عبور از این وضعیت راه حلی ارائه کرده است؟ بنظر شما با توجه به هم بحران ساختاری سرمایه داری و هم جهانی شدن سرمایه و بتبع آن محدودتر شدن دامنه عمل سندیکاها چه آینده‌ای برای این گرایش قابل تصور است؟
ناصر اصغری: به درست اشاره می‌كنید كه در دوره‌های بحرانی سندیكالیسم راه حلی ندارد. امروزه یكی از بحرانی‌ترین دوره‌های سیستم سرمایه داری است. راستش سندیکالیسم چشمش دوخته شده به اقتصاددانان بانكها و مؤسسات بزرگ مالی كه راه حلی ارائه دهند. اكنون هیچ كارگری دلش به راه حلهای سندیكالیستی ـ اگر اصلا چنین چیزی را ارائه داده باشند ـ خوش نیست. سندیكاهای كارگری عموما عضو از دست می‌دهند و در بین كارگران هم، جنب و جوش عجیبی برای سازمانیابی در نهادهائی بر منبای سندیكاهای موجود به چشم نمی‌خورد. سندیكالیسم هم در واكنش به این موقعیت خود، دارد كارهائی می‌كند كه بیشتر از هر چیزی بازتابی از موقعیت این گرایش در بین كارگران و ربط آن به اعتراض امروزه كارگر است. رؤسای اتحادیه‌های كارگری در آمریكا و در مواردی در كانادا هم با تبانی با مدیریت شركتهایی كه زمزمه اعتراض به بی تشكلی را راه انداخته بودند، با گذشتن از حق اعتصاب و با سپردن تقریبا فرمان این نوع تشكل به دست مدیریت، در حال ایجاد اتحادیه و سندیكاهایی هستند كه بیشتر به موجودات بی یال و كوپال شبیه هستند. هر جائی كه مبارزه‌ای بیرون از چهارچوب افق سندیكالیستی در جنبش كارگری راه افتاده است، مانند اعتصاب عمومی‌ای كه داشت در بریتانیا دور می‌گرفت و یا اعتراضات ویسكانسن در آمریكا و غیره، گرایش سندیكالیستی با همه امكانات تشكیلاتی، مالی، تبلیغاتی و غیره كه در دست دارد شروع به كارشكنی كرده و باعث تفرقه در صفوف كارگران شده است. سندیكالیسم در غرب در جائی كه هنوز خودی نشان می‌دهد، فعلا از وضعیتی كه جهانی شدن سرمایه بوجود آورده است، با آویزان شدن به ناسیونالیسم و در هیبت پروتكشنیسم (حمایت از بازار خودی)، اینجا و آنجا اعتراضات كارگران را حول اعتراض به كوچ شركتها به كشورهای تازه توسعه یافته و جاهایی مثل چین و آمریكای لاتین سازمان می‌دهد. در حال حاضر سندیكالیسم به یكی از بی افق‌ترین گرایشات درون جنبش كارگری تبدیل شده است.

کارگر کمونیست: یک نکته دیگر درباره تشکلهای سندیکائی مربوط به جدال‌های درونی در این تشکل‌هاست. مثلا در آمریکا یک جنبش درون اتحادیه‌ها برای دمکراتیزه کردن آنها وجود داشت و در برخی کشورهای اروپائی نیز حرکتهای مشابه این وجود داشته‌اند که عمدتا در متن جدال گرایشات چپ‌تر درون اتحادیه‌ها با خط رسمی صورت گرفته است. منشا و دلیل این تحرکات چیست و نتایج این نوع مبارزات درون جنبش اتحادیه‌ای به کجا انجامیده؟
ناصر اصغری: آن گرایشی را كه شما به آن اشاره كرده‌اید، معمولا گرایشی است كه خود را تروتسكیست می‌خواند و نه تنها از فعالین اتحادیه‌های كارگری هستند، بلكه در احزاب سوسیال دمكرات هم "فراكسیون سوسیالیست" تشكیل می‌دهند. و اگر هم رسما عضو این احزاب نباشند، در انتخابات پارلمانی از فعالین احزاب سوسیال دمكرات در آن انتخابات هستند. می‌خواهم حرف آخرم را همین اول بزنم كه افق این گرایش و فعالین این گرایش، خیلی فراتر از افق احزاب سوسیال دمكرات نمی‌رود. اما تا جائی كه به فشار آنها به اتحادیه‌ها برمی گردد، مشكلی را كه اینها با اتحادیه‌ها دارند، این است كه رهبران اتحادیه‌ها را تعدادی بوروكرات می‌دانند و مشكل اصلی اتحادیه‌ها را بوروكراسی حاكم بر آن می‌دانند. بنوعی مثل یك گروه فشار بر رهبری "بوروكرات" اتحادیه‌ها عمل می‌كند. معمولا هم همین رهبران "بوروكرات" اتحادیه‌ها كسانی از صف همین تروتسكیستها بوده‌اند كه در زمان نه چندان دورتری خود عضو همان فراكسیونهای كذائی بوده‌اند. بنظر من منشاء آن عمدتا این است كه می‌بینند كه كارگران نمایندگی نمی‌شوند اما راه حل خود را به راه حل همان افق و گرایش اصلی گره زده‌اند.
اما فشار در بالاترین سطح اتحادیه‌ها و رهبری اتحادیه‌ها هم به چشم می‌خورد. در واقع این فقط طرفداران خط دمكراتیزه كردن اتحادیه‌ها نیستند كه فشار می‌آورند. بخش عظیمی از فعالین اتحادیه‌ها كه كارهای روزمره سر و كله زدن با كارفرما را به پیش می‌برند جزو فعالین گرایش سوسیالیستی هستند، و این فعالین سوسیالیست دائما روی رهبری اتحادیه‌ها فشار میاورند كه با كارفرما و دولت آنها بند و بست نكنند و بقول انگلیسی معامله دوستانه (Sweetheart deal) با كارفرما نكنند. این بعضا خودش را در گرایشاتی كه شما ذكر كردید نشان می‌دهد. اما این نوع گرایشات معمولا زودگذرند. در خود آمریكا لیبر نت یك گرایش عمده در این باره بود و همچنین فعالین مهمی در این عرصه مثل جری تاكر، كیم مودی، كیم سایپس، فرناندو گسپین، بیل فلاچر، مایكل یتس و غیره هم كه دوره‌ای برای خودشان حرفی برای گفتن داشتند، امروز كاملا حاشیه ای شده اند و در سطوح بالائی از دم و دستگاه تار عنكبوت فدراسیون كار آمریكا دارای مسئولیتهائی شده‌اند. هر كدام از این شخصیتهائی كه اسم بردم، و خود لیبرنت كارهای خوب و مهمی كرده‌اند، اما اتحادیه‌ها دمكراتیزه نشده‌اند و همین آدمها هم جذب این دم و دستگاه شده‌اند.

کارگر کمونیست: یک نکته دیگر مربوط به جنبش اتحادیه‌ای سازمانهای سراسری اتحادیه هاست که در همه کشورها وجود دارد. علاوه بر اتحادیه سراسری در یک رشته معین، مثلا اتحادیه ماشین سازی، که سندیکا یا اتحادیه‌های محلی و لوکال را پوشش میدهند، سازمانهائی سراسری کشوری مانند فدراسیونها و کنگره‌ها و غیره در هر کشور وجود دارد که سازمان چتری کل جنبش اتحادیه‌ای را تشکیل میدهد: AFL-CIO, LO, CLC, TUC و غیره. نقش این سازمانهای سراسری و دامنه کار و فعالیتشان چیست؟
ناصر اصغری: تك سندیكاها معمولا آنقدر بزرگ نیستند كه بتوانند خود به تنهائی حریف دولتی بشوند؛ بخصوص آنجائی كه مقید قانون هم هستند. قانون به آنها می‌گوید كه شما ١٠ نفر، یا ٥٠٠ نفر حق ندارید از جلوی در كارخانه و یا محیط كار، چهار قدم آنورتر بگذارید! اما با جمع شدن زیر یك چتری موضوع كمی تغییر پیدا می‌كند. این فدراسیون و كنفدراسیونها در سطح بسیار بالاتر در پارلمانها و غیره مشغول لابیگری بر سر مسائل روزمره هستند كه به منافع كارگران تك سندیكاها ربط مستقیم دارند. حتی در سطح بین المللی هم چنین است. ITUC و WFTU نمونه‌های بین المللی هستند كه با ILO مشغول چانه زنی هستند. فدراسیون كار آمریكا میلیونها عضو دارد و در هر انتخاباتی صدها میلیون دلار پول خرج كمپین انتخاباتی نمایندگان مختلف از هر دو حزب دمكرات و جمهوریخواه می‌كند. معمولا وعده‌هائی هم می‌گیرد كه قوانینی به نفع شرایط بهتر كاری به نفع كارگران وضع بشوند. در استان انتاریو كانادا، فدراسیون كار انتاریو (OFL) در دهه ٩٠ قرن گذشته در چند نوبت فراخوان به اعتراضاتی داد كه هر بار دهها هزار كارگر را به خیابان آورد. این كار از عهده هیچ تك اتحادیه‌ای بر نمی‌آید. تی یو سی در انگلیس در پائیز سال ٢٠١١ با عدم ادامه اعتصاب عمومی‌ای كه داشت دور می‌گرفت، قدرت اتحادیه‌ها را و بخصوص قدرت مالی و لجسیتكی آنها را از پشت این اعتصاب بیرون كشید و باعث ناكام ماندن آن شد. هیچ تك اتحادیه‌ای چنین قدرتی را ندارد. بهرحال برای جنبش كارگری و برای كارگران، چنین چترهائی همانند چاقوی دولبه است. هم می‌توانند نیرو جمع كنند و فشار بر دولت بیاورند. و هم می‌توانند نیروی كارگران را متفرق كنند.

کارگر کمونیست: تفاوت بین عملکرد سندیکالیسم در کشورهای مختلف چگونه است؟ بعبارت دیگر میلیتانسی برخی اتحادیه‌ها و سندیکاها در کشورهای مختلف نسبت به سندیکالیسم غرب چگونه و به چه دلایلی است؟
ناصر اصغری: آنچه كه توجه كارگران را به طرف گرایشات مختلف جلب می‌كند، درجه تندی انتقاد آنها از وضعیتی است كه سیستم طبقاتی بر آنها تحمیل كرده است. این در جائی كه بورژوازی وحشیانه استثمار می‌كند و راه را حتی بر ابراز وجود گرایشاتی كه بخواهند اعتراضات كارگری را كنترل كنند و كل سیستم طبقاتی را حفظ كنند بسته است، اتفاقا بیشتر صدق می‌كند. وقتی كه بورژوازی در جائی مثل تركیه می‌خواهد به سرنیزه اتكا كند، سندیكالیسم هم مجبور است، تأكید می‌كنم، كه مجبور است رادیكال برخورد كند؛ و گرنه اگر مثل سندیكالیسم ایالات متحده باشد، به چه درد كدام كارگر می‌خورد؟! می‌خواهم بگویم كه دیدن این نكته كه در غرب سنگر سندیكالیسم، یعنی سندیكاها، هر چه بیشتر به جزئی از سیستم سرمایه داری تبدیل شده‌اند، كار سختی نیست. اما این نكته را درباره همه كشورها نمی‌شود به این راحتی گفت.
این یك جنبه از قضیه است. جنبه دیگر و مهمتر قضیه این است كه سندیكالیسم در همه جا نتوانسته است سندیكا را از عناصر چپ و سوسیالیست و فعالین سندیكالیسم انقلابی پاكسازی كند. حتی در كشورهای غربی مهد سندیكالیسم سنتی هم آنجا كه در این سنگرها فعالین سوسیالیست قدرتمند ظاهر شده‌اند، این نهادها به نقطه امید كارگران تبدیل می‌شوند. مثلا در كشورهای اسكاندیناوی دولت رسما به كمك سندیكالیستها می‌آمد كه عناصر چپ و رادیكال را از اتحادیه‌های كارگری بیرون براند. یك نمونه بسیار جالب و آموزنده در مورد كانادا است. دولت كانادا یكی از سندیكالیستها را به اسم هال بانکس ((Hal Banks از آمریكا به كانادا می‌آورد كه یكی از سندیكاهای میلتانت آن كشور، اتحادیه دریانوردان را، از عناصر سوسیالیست پاكسازی كند. وی در آمریكا در چندین مورد با حملات فیزیكی به فعالین سوسیالیست برخورد كرده بود و حتی در یك مورد یكی از آنها را با ضربه‌های ممتد به سرش بقتل رسانده بود. بانكس در كانادا هم با همان شیوه ارعاب و خشونت فیزیكی، اتحادیه دریانوردان را از فعالین سوسیالیست پاكسازی كرد. اینها فقط چند نمونه هستند. تاریخ سندیكالیسم پر است از این نوع برخوردها و همدستی با دولتها و پلیس سیاسی. كمتر شاهد اتفاقات این تیپی در كشورهای به اصطلاح "جهان سوم" بودیم. دلیلش هم این بود كه آن چیزی را كه به "اشرافیت كارگری" معروف است، در جائی امكان پذیر بود كه سرمایه بخش بیشتری از ارزش اضافه را به جامعه، تحت عنوان "دولت رفاه" برمی گرداند. چنین چیزی در آسیا، آفریقا و آمریكای جنوبی اتفاق نیافتاد. در نتیجه سندیكالیسم در این کشورها نمی‌توانست پز بدهد كه چند قرص نان بیشتری بر سر سفره كارگران اضافه كرده و به راحتی سندیكا را ابزار معاملات خود بكند.

کارگر کمونیست: قبل از پرداختن به گرایش سوسیالیستی درون جنبش کارگری باید به این نکته هم توجه کرد که در کنار این نقش اتحادیه‌ها در مقابل سوسیالیستها ما ضمنا شاهد این هستیم که در مجموع حتی راستترین اتحادیه‌ها در زمره جناح چپ جامعه قرار میگیرند، دلیل این چیست؟
ناصر اصغری: این قبل از هر چیزی تأكیدی است بر نقش كارگر در تولید و در جامعه. كارگر اگر تولید را بخواباند، همه معاملات بوژوازی برهم می‌خورد. ارزش اضافه تولید نشود، نفسها در سینه حبس خواهند شد. همه اینها توسط كارگر و قدرت كار كارگر امكان پذیر است. فرضم این است كه منظور اینجا از راست و چپ بودن اتحادیه، درجه فشار آن برای بهتر كردن شرایط كار است. هر اتحادیه‌ای هر چقدر هم راست باشد، باید درجه‌ای از فشار كارگرانی را كه نمایندگی می‌كند، منعكس كند. این فشار كارگران چپ جامعه است. بالاخره كارگران كه اتحادیه و سندیكائی تشكیل نمی‌دهند كه جلوی افزایش دستمزد قد علم كند یا بخواهد مزایای كارگران را كاهش دهد. چنین موجودی با هیچ خط كش و منطقی اتحادیه و تشكل كارگری نیست، شورای اسلامی كار است كه برای سركوب كارگران آنجا سرهمبندی شده است. در نتیجه وقتی كه به نهادی می‌گوئیم "تشكل كارگری" باید حداقلی از دفاع از منافع كارگران را در خود داشته باشد و این یعنی قرار گرفتن در بخش چپ جامعه.
***

گرایشات درون جنبش کارگری
مصاحبه با ناصر اصغری
بخش سوم

کارگر کمونیست: دو بخش قبلی درباره دو گرایش آنارکوسندیکالیستی و سندیکالیستی در جنبش کارگری و تاریخچه و عملکرد آنها اشاراتی شد. در اینجا در بخش پایانی به چند نکته از جمله گرایش سوسیالیستی و موقعیت این گرایشات در ایران میپردازیم. اولین سوال اینست که مختصات گرایش سوسیالیستی درون طبقه چیست و در این مورد نیز مختصری به جنبه تاریخی آن لطفا اشاره کنید. مهمترین تمایزات گرایش کمونیستی با دو گرایش سندیکالیستی و آنارشیستی کدامند؟
ناصر اصغری: گرایش سوسیالیستی یكی از گرایشات اصلی درون جنبش كارگری است كه در هر مبارزه‌ای بر سر حتی كوچكترین امكانات رفاهی كارگران و جامعه دخیل بوده، اما در نهایت فراتر رفتن از این وضعیت و اصلاحات را هدف خود قرار داده است. یعنی هدف آن لغو مناسبات سیستم كار مزدی است. گرایشی است درون جنبش كارگری به قدمت خود سیستم سرمایه داری. این گرایش هم بازتابی از یك جنبش عمومی‌تر در جامعه است كه میخواهد نظام کار مزدی و مالکیت خصوصی بر وسائل تولید و اساس استثمار را کنار بگذارد و تولید در جامعه هم در خدمت رفع نیازمندیهای انسان صورت بگیرد. این گرایش میخواهد اراده مستقیم کارگران اعمال بشود و قدرت آنها را از طریق اتحاد و اتکا بر قدرت جمعی آنان در مبارزه بکار می‌گیرد. اگر در دستگاه فكری بورژوازی كار كارگر كالاست و انعكاس آن در درون جنبش كارگری توسط سندیكالیسم این است كه این كالا باید هرچه بهتر فروخته شود، گرایش سوسیالیستی كار را خلاقیت انسان می‌داند و می‌خواهد به اسارت این خلاقیت در تار و پود زنجیرهای بورژوازی خاتمه بدهد. برعكس گرایش سندیكالیستی كه دائم در تلاش است كارگران را كنترل كرده و پتانسیل نهفته در حركت آنها را به كنترل خود در آورد و آنجا كه لازم باشد برای اهداف خود از آن استفاده كند، گرایش سوسیالیستی می‌خواهد این پتانسیل جاری شود تا بلكه سیستم برده داری مزدی برای همیشه از بین برود. این گرایش مبارزه كارگران را حتی آنجا كه بر سر امور صنفی مثل افزایش دستمزد، مرخصی، بیمه و مزایا و غیره هم باشد، یك امر سیاسی می‌داند كه ریشه در جاهای دیگری دارد. برخلاف سندیكالیسم كه دائم تلاش دارد تضاد بین كار و سرمایه را پوشانده و ماستمالی كند، گرایش سوسیالیستی می‌خواهد این تضاد هرچه بیشتر نمایان شود و دستهای نامرئی‌ای كه باعث می‌شوند این روابط ناپیدا و مستتر بمانند را نیز بی آبرو كند. بر خلاف سندیكالیسم كه دائم در حال تلاش است كه دو طبقه اصلی جامعه، بوژروازی و پرولتاریا را آشتی دهد، از نظر گرایش سوسیالیستی سازش بین این دو طبقه موضوعیت ندارد و جدال بین كارگر و كارفرما یك جدال طبقاتی غیرقابل سازش است. نقطه عزیمت گرایش سوسیالیستی طبقاتی است و به منفعت و اتحاد طبقاتی کارگران توجه دارد و مثل سندیکالیسم اساسش را روی اصناف متمرکز نمیکند. زبان فعالین این گرایش در خطاب قرار دادن جامعه، كارگران، دولت و سیستم سرمایه داری، با زبان گرایشات دیگر و مشخصا گرایش سندیكالیستی، از اساس متفاوت است. اگر سندیكالیسم از شراكت در سیستم موجود حرف می‌زند، گرایش سوسیالیستی از الغا آن می‌گوید و دست به ریشه می‌برد. اینها و دهها و صدها نمونه دیگر از خصوصایت گرایش سوسیالیستی را می‌توان اسم برد.
در بخش قبلی به تفصیل توضیح دادم كه گرایش سندیكالیستی و سندیكالیسم انقلابی چگونه پا گرفتند و در چه جدالهایی دخیل بوده و پیروز شده و یا شكست خوردند. گرایش سوسیالیستی هم پابپای این گرایشات در اعتراضات جنبش كارگری دخیل بوده و راه حل خود را جلوی جنبش كارگری گذاشته است. انقلاب كبیر فرانسه نه تنها ایده‌های برابری طلبانه و آزادی از قیود جامعه طبقاتی را به صحنه سیاست كشاند، بلكه به این ایده‌ها گوشت و پوست داد و رهبران فكری این ایده‌ها را در كشورهای مختلفی و مشخصا در انگلیس و فرانسه به جلو صحنه كشاند. گرچه در تلاطمات انقلابی ١٧٨٩ و ده سال بعد از آن پارلمان فرانسه در دست نمایندگان بورژوازی بود، اما قدرت اصلی كه گوش این نمایندگان را می‌كشید و سر به راهشان می‌كرد در دست "كمون پاریس" بود. (اشتباه نشود این كمون پاریس با كمون پاریس ١٨٧١ فرق دارد. در اینجا منظور دولت انقلابی پاریس است که بدنبال انقلاب سر کار آمد و آنرا هم کمون پاریس میگفتند) "كمون پاریس" همانند شورای پتروگراد در دو انقلاب ١٩٠٥ و ١٩١٧ روسیه، صحنه گردان مسائل اصلی سیاسی بود كه هم امكان بازگشت خانواده بوربون را غیرممكن كرد و هم فشار برای رفاه جامعه و اصلاحات سیاسی و اقتصادی مهم را به دولت انقلابی فرانسه تحمیل می‌كرد. كمون پاریس كه مركز ثقل بسیج مردم فقیر در فرانسه و قدرت پشت ژاكوبنها بود، نیروی اصلی خود را از ٩٠ درصد مردم عادی فرانسه می‌گرفت كه به آنها می‌گفتند sans-culottes. این كمون به طور دوفاكتو یك طرف اصلی قدرت دوگانه در آن جامعه بود. ژاك روو (Jacques Roux)، یكی از رهبران "سانس كولوتها" در مجلس می‌گوید: "آزادی صرفا توهمی توخالی خواهد بود، اگر یكی از طبقات در جامعه با معافیت از مجازات، طبقه دیگری را با گرسنه نگه داشتن نابود كند. آزادی صرفا توهمی توخالی خواهد بود زمانی كه ثروتمندان قدرت انحصاری خود را بر مرگ و زندگی دیگر آحاد جامعه حفظ كنند." از دل همین سانس كولوتها ها گروه كمونیسم بابوف تحت عنوان Conspiracy of Equals (تحت الفظی: "توطئه برابرها") بیرون آمد كه برای برابری واقعی همه هم در عرصه سیاست و هم در عرصه اقتصاد مبارزه می‌كرد. در انگلیس هم شاهد پا گرفتن گروه Corresponding Society (جامعه مکاتباتی) بودیم كه از دل طبقه كارگر انگلیس و به دفاع از انقلاب فرانسه و آزادی و برابری‌ای كه انقلاب فرانسه به جامعه وعده می‌داد، بیرون آمد. در انگلیس در آن زمان ایجاد سازمان و محافل غیرقانونی بود و تجمع بیش از ٣ نفر باعث دردسر می‌شد. در نتیجه رهبران كارگری، كسانی مثل توماس هاردی كه خود یك كفاش اسكاتلندی بود و جان فراست برای ارتباطات هرچه بیشتر با كارگران و مخالفین سیاسی آن جامعه، اقدام به ایجاد "جامعه مترادف" كردند. اعضای این نهاد عمدتا از كارگران بودند و در وهله اول دنبال حق رأی برابر با دیگر اقشار در جامعه بودند.
اما با شفاف شدن اختلافات عمیق بین اقشار غیر آریستوكرات، گرایشات و جنبشهای مختلف هم شفاف‌تر شدند. كارگران و دیگر مهاجران آلمانی در فرانسه، در ابتدا گروهی تحت عنوان "جامعه غیرقانونی ها" (Society of Outlaws) تشكیل می‌دهند كه از دل این سازمان، گروه چپی می‌زند بیرون تحت عنوان "اتحادیه عدالت" (League of Just) كه بعدها با تدقیق جهانی بینی خود توسط ماركس و انگلس به "اتحادیه كمونیستها" تغییر نام می‌دهد. اتحادیه عدالت در فرانسه و پاریس، در ارتباط نزدیكی با گروه آگوست بلانكی و سوسیالیستهای آن جامعه بودند. عضویت در "اتحادیه عدالت" به سادگی سوگند به این تعهد بود: "ما دیگر آن قوانینی كه بخش عظیمی از جامعه و طبقات مفید آن را در شرایط غیرانسانی و تحقیرآمیز و ناامن نگه می‌دارد تا برای بخش كوچكی از جامعه اسباب فراهم آوردن شرایط خداگونه علیه طبقه كارگر بوجود ‌آورد را به رسمیت نمی‌شناسیم. ما می‌خواهیم آزاد باشیم و شرایط آزاد زیستن را برای همه انسانها بر روی كره زمین آرزومندیم". ماركس با همه گروههای سوسیالیست در ارتباط بود و درباره بلانكی می‌گوید: "قلب و مغز پرولتاریای فرانسه." اما با وجود نزدیكی به اینها و هم جنبشی خود دانستن، امید زیادی را به آنها نمی‌بندد. در عوض چارتیسم و جنبش چارتیستی است كه او را بیشتر از هر چیز دیگری به وجد می‌آورد و آنرا اولین جنبش چپ كارگری می‌داند. چارتیسم جنبش طبقه كارگر در بین سالهای ١٨٣٨ و ١٨٤٨، درست قبل از شعله ور شدن انقلابات اروپا بود كه هدف آن فشار برای اصلاحات سیاسی در بریتانیا، طوری كه مسئله مالكیت شرط واجد شرایط بودن برای شركت در انتخابات نباشد و اینکه شرایطی برای نمایندگان پارلمان تعریف شود که کارگران هم بتوانند خود را کاندید کنند و انتخاب شوند، بود. مسئله مالكیت و واجد شرایط بودن برای شركت در انتخابات یك مسئله مهم جنبش كارگری در آن دوره بود. نه تنها چارتیسم جنبش مهم مطالبه حق رأی برای كارگران بود، بلكه انقلاب ١٨٣٠ فرانسه هم عمدتا بر علیه همین موقعیت بود كه فقط ١ درصد از جامعه واجد شرایط شركت در انتخاب بود. جنبش كارگری در هر دوی این جنبشها چاره‌ای جز فكر كردن به تغییر بنیادی شرایط زندگی خود نداشتند. نیروی اصلی هر دوی این جنبشها كارگران بودند كه تمام ارتجاع آن ممالك و در سطحی در كل اروپا را بر علیه خود "تحریك" نیز كردند.
با فروكش كردن جنبش چارتیستی، شاهد انقلابات ١٨٤٨ اروپا هستیم كه مشخصا انقلاب ١٨٤٨ فرانسه یك انقلاب به معنای واقعی كلمه، اولین انقلاب كارگری بود كه گرایش سوسیالیستی و مشخصا آگوست بلانكی و سوسیالیستهای كمی رقیق‌تر مثل لوئی بلان رهبران اصلی آن بودند. این انقلاب و جنگ تن به تن كارگران با نیروهای ارتجاع نهایتا با سركوب خونین كارگران در ماه ژوئن شكست خورد، اما دستاوردهای زیادی برای جنبش كارگری و از جمله نقش محوری حزب طبقه كارگر داشت. چرا كه این انقلاب و گرچه كارگران قهرمانانه برای مطالبات خود جنگیدند و به مجلس ارتجاع حمله كرده و غیره، اما پراكنده بودند و فاقد حزبی كه مطالبات آنها را فرموله كرده و جنبش اعتراضی را به یك كانال مناسب سوق دهد، بود. عدم توجه جنبش كارگری به درهم شكستن ماشین دولتی و عدم حضور حزب طبقه كارگر در سازماندهی این مسئله خود را در كمون پاریس بهتر از هر زمان دیگری نشان داد كه چگونه طبقه كارگری كه بورژوازی را فراری داده، اما از سركوب باقی مانده‌های ارتجاع و درهم شكستن آن غفلت می‌كند كه باعث سرنگونی حكومت كمون شد. و بالاخره احزاب قوی سوسیال دمكرات كارگری در اروپا و انترناسیونال اول در سازماندهی رهبران كارگری و تقویت گرایش سوسیالیستی، چه در درسگیری از انقلاب ١٩٠٥ و جاهای دیگر، گرایش سوسیالیستی درون جنبش كارگری را در تقابل با گرایشات دیگر، هرچه بیشتر تقویت كرد. اما آنچه كه گرایش سوسیالیستی درون جنبش كارگری را بیش از هر زمان دیگری تقویت و گرایشات دیگر را حاشیه‌ای كرده و در جای واقعی آن قرار داد، انقلاب اكتبر روسیه و نقش محوری لنین و حزب بلشویك بود. نه تنها توجه كمونیستهای فعال جنبش سندیكالیسم انقلابی را به طرف گرایش سوسیالیستی جلب كرد، بلكه دشمنی گرایش سندیكالیستی را نیز بر علیه تحولات رادیكال در جنبش كارگری برانگیخت و جلوی چشم جامعه قرار داد.
اما تا جائیكه به تمایزات گرایش سوسیالیستی با دو گرایش عمده دیگر، آناركوسندیكالیسم و سندیكالیسم بر می‌گردد، گرایش سوسیالیستی با هر درجه اصلاحات در سیستم سرمایه داری، می‌خواهد این مناسبات را براندازد و سیستم و نظامی را پایه گذاری كند كه شایسته انسان باشد. و در عین حال طبقه كارگر را به ابزاری مناسب مسلح می‌كند كه این خلع مالكیت كردن از بورژوازی را تسهیل كند. گرایش سندیكالیستی كه خود شریك سیستم كار مزدی سرمایه داری است، چنین ایده‌ای را در سر ندارد. كارش در بهترین حالت فروش نیروی كار كارگر به قیمتی بهتر از آنچه كه اكنون هست می‌باشد و در موارد بسیار زیادی هم شاهد بوده‌ایم كه مانع سر راه اعتراض كارگری ایجاد كرده است. مبارزات آنها را به بیراه برده و حتی چانه زنی كارگران با سرمایه داران را برای تحمیل شرایط بهتر كاری را در نیمه راه متوقف كرده است. گرایش آناركوسندیكالیستی هم رسالتش، حداقل این اواخر، تبدیل به مبارزه‌ای تمام وقت بر علیه حزب طبقه كارگر شده است. نمی‌تواند فرقی بین حزب كمونیستی طبقه كارگر با احزاب بورژوائی ببیند و هر دو را با یك چوب می‌راند! برای گرایش سوسیالیستی این امر بدیهی است، همچنانكه ماركس هم تأكید می‌كند كه بورژوازی سلاح خود، حزب، دولت، تشكیلات و غیره خود را دارد، كارگر هم باید خود را مسلح كند. باید حزب و تشكیلات خود را بسازد تا از شر كار مزدی خلاص شود. برای گرایش آناركوسندیكالیستی اما حزب طبقه كارگر همانقدر مخرب است كه حزب محافظه كار پارلمانی!

کارگر کمونیست: علاوه بر نکاتی که بعنوان تمایز گرایش سوسیالیستی با گرایش رفرمیستی و سندیکالیستی اشاره کردید، یک تمایز مهم دیگر مربوط به نگاه به کارگران بعنوان طبقه و صنف است. کلا فرق طبقه و صنف چیست، پایه نظری این دو نگاه متفاوت به کارگر از چه ناشی میشود و بالاخره بلحاظ پراتیک و در مبارزه جاری کارگران این دو نگاه چگونه خود را نشان میدهد؟
ناصر اصغری: تا آنجا كه به فرق طبقه و صنف برمی گردد، برای گرایش سندیكالیستی چیزی بنام طبقه كارگر وجود ندارد چرا كه كارگران بخش بخش هستند و هر بخشی مثل صنفی، مثلا صنف كفاشان، صنف زرگران، صنف آجیل فروشان و غیره، هستند كه هر صنف منفعتی دارد كه ربطی به منفعت بقیه اصناف ندارد. هر یك از این اصناف باید خود بتواند كالای خود را به بهترین وجهی كه برایش ممكن است بفروشد و در نتیجه سندیكالیسم برایشان "بنگاه معاملاتی" (اتحادیه صنف) درست می كند. در این نگرش كارگران تعدادی آدم هستند كه انتخاب كرده اند بجای كاسبكار شدن و غیره، كارگر بشوند و عضو یكی از اصناف چندگانه بشوند. اصناف در جامعه بر علیه منافع همدیگر بر می خیزند و پایمال شدن شرایط زیست همدیگر، موجب بالا رفتن پایمال كننده از نرده ترقی است.
برای گرایش سوسیالیستی اما مسئله این است كه این عده آدم كه نه به اختیار، بلكه بالاجبار به این شرایط رانده شده اند، گرچه یكی در شركتی كفش درست می كند و دیگری آجیل خشك می كند و دیگری نفت تولید می كند و یا در ماشین سازی ها خودرو تولید می كند، بعنوان یكی از دو طبقه اصلی جامعه هستند كه بقول انگلیسی An injury to one is an injury to all "صدمه به یكی از ماها، صدمه به همه ماست". در سركوب و بی حقوقی بعنوان طبقه سركوب می شود و بی حقوق می ماند، در پیروزی هم بعنوان یك طبقه پیروز می شود و جامعه را رهبری می كند. بر خلاف اصناف، اعضای طبقه، با پایمال كردن حقوق و شرایط زندگی همدیگر، شرایط پایمال شدن حقوق و زندگی خود را نیز فراهم می كنند!
پایه نظری این دو نگاه متفاوت به کارگر هم به سادگی برمی گردد به این موضوع كه سندیكالیسم نمی خواهد كارگران بعنوان یك طبقه یكدست و دارای منافعی مشترك در برابر طبقه دیگری كه زندگی را بر آنها تیره و تار كرده است روبرو شوند. بلكه هر صنفی از كارگران را در مقابل كارفرمای خاصی قرار می دهد كه مجموعا ضعیفتر است (رسالتی كه سندیكالیسم بعنوان بخشی از سیستم بر عهده دارد) و در اعتراضشان به كارفرمای مشخص، اصناف دیگر را از اعلام همبستگی عملی برحذر می دارد. برای گرایش سوسیالیستی مسئله تماما برعكس است. هر تك كارگری عضو طبقه ای است كه منفعتش مستقیما به كل طبقه و بتبع آن كل جامعه ربط دارد. می خواهد توجه كارگران را به این موضوع جلب كند و در مبارزه و اعتراض همدیگر دخالت بدهد. این تا جائی كه مستقیما به فرق طبقه و صنف بر می گردد. اما در بحث مربوط به "بیزنس یونیونیسم" گفتم كه گرایش سندیكالیستی، همچنانكه بالاتر هم گفتم، علی العموم اتحادیه‌ها را بعنوان یك بنگاه برای فروش كالائی كه كارگر برای فروش در اختیار دارد، یعنی نیروی كار خود، در نظر می‌گیرد كه كالای او را به بهترین قیمتی كه در آن زمان مشخص ممكن است، بفروشد. "بیزنس یونیونیسم" نام زمختی است كه فعالین چپ و ناراضی از وضعیت سندیكالیسم به سندیكالیسم و مشخصا نوع آمریكائی آن داده‌اند. اما در واقع نگاه گرایش سندیكالیستی به كارگر همین است، حال با كمی تفاوت در جاهای مختلف و بنا به فشارهای متعدد از جانب گرایش سوسیالیستی. در نگاه سندیكالیسم به جامعه چیزی به نام طبقه وجود ندارد، بلكه كارگران صنف و قشری مثل هر صنف دیگری از جامعه هستند كه باید در اتحادیه‌های خود متشكل شده و تنها كالای خود را به بهترین قیمت و با چانه زنی در محدوده قانون بفروشند. در این نگاه كارگر باید از حیطه خود بعنوان كسی كه منفعت شخصی صنفی دارد دفاع كند. جنگ در مدرسه بر سر تحمیق مذهبی و ناسیونالیستی به او ربط ندارد. لشكركشی به عراق و ایران و یوگسلاوی و لیبی به او بی ربط است. تروریسم اسلامی به او بی ربط است. موقعیت زن تا جائی كه در كارخانه و محیط كار حوزه فعالیت او قرار ندارد، ربطی به او ندارد. اعتراض كارگر و جنگ او با سرمایه دار، مثل دعوای پیازفروشان با خریداران پیاز است. مثل دعوای بقال سر كوچه با مشتری لبنیاتش است. برای گرایش سوسیالیستی اما، تاریخ جامعه بشری تاریخ مبارزه طبقاتی است. كار كارگر صرفا یك كالای دیگر نیست. كار كارگر منبع ارزش اضافه و در نتیجه منبع زندگی است. تمام جنگ و جدال در جامعه بر سر این ارزش اضافه است كه طبقه‌ای توپ و تانك و ارتش و زندان و ساواك و غیره را بسیج كرده كه طبقه دیگری را به اسارت بكشد و ارزش اضافه از گرده او استخراج كند. گرایش سوسیالیستی بخشی از جنبش كارگری است كه می‌خواهد این حمله به كارگران را درهم بشكند، در حالیكه گرایش سندیكالیستی خود بخشی از این دم و دستگاه است كه نهایتا باید بساط این دم و دستگاه هم جمع شود.
جدال این دو طبقه كارگر و سرمایه دار، بخصوص در مبارزه جاری كارگران و جامعه علی العموم، به این صورت است كه گرایش سوسیالیستی نشان می‌دهد كه سیستم سرمایه داری برای كارگران و بشریت منبع شر است. كه این سیستم در ذات خود بحرانزاست و با هر بحرانی كه مواجه می‌شود، توده وسیعی از جامعه و بخصوص بخش كارگر این جامعه قربانی بحرانهای آن می‌شوند. گرایش سندیكالیستی می‌خواهد كارگران را ملعبه احزاب سوسیال دمكرات بكند كه اكنون به سختی می‌توان فرق آنها را با دیگر احزاب طبقه سرمایه دار متوجه شد. گرایش سوسیالیستی امروزه در سنگر انقلاب است و با سازماندهی جنبش كارگری و انداختن قدرت این جنبش پشت انقلابی كه شروع شده بود سرنگونی حكومت مبارك در مصر و بن علی در تونس را تسهیل كرد؛ گرچه گرایش سوسیالیستی در این كشورها هنوز باید گامهای بلندی برای خارج كردن قدرت سیاسی از دست بورژوازی بردارد. سندیكالیسم و گرایش سندیكالیستی درون جنبش كارگری در تونس، در بحبوحه سرنگونی بن علی و حزب ایشان می‌خواست با این حزب دولت ائتلافی تشكیل بدهد و جنبش كارگری كه نبض اصلی انقلاب در تونس بود را به خانه بفرستد اما فعالین گرایش سوسیالیستی با افشاء ترفندشان، پته آنها را روی آب انداختند و با سازمان دادن اعتراضات كارگری از پائین، باعث عقب نشینی هم كاسه های بن علی در اتحادیه های شدند. در جنبش اشغال در غرب هم به نظر من جنبش سوسیالیستی طبقه كارگر كاملا سندیكالیسم را غافلگیر كرد و تماما در خارج از دید این گرایش مشغول سازمان دادن اعتراضات كارگری بود. اعتراض بر سر آزادی بیان و حق تشكل و همچین بر علیه بازپس گیری حقوق دمكراتیك و مزایای كار در ایالت ویسكانسن كه موضوع حاد جنبش كارگری هم در آمریكا و هم در جهان بود، از دل جنبش كارگری ویسكانسن بیرون آمد و فدراسیون كار آمریكا را نه تنها غافلگیر كرد، بلكه دنباله رو این اعتراضات كرد. معلمین عضو فدراسیون معلمان ویسكانسن كه قانونا حق اعتصاب ندارند، بخش مهمی از اعتراض و اعتصاب "انقلاب در مقایس كوچكتر" در ویسكانسن بودند. گرایش سندیكالیستی در تمام این اعتراضات مشغول دعوا بر سر تفسیر قوانین آمریكا بر سر آزادی بیان و آزادی تشكل و غیره، با فرماندار این ایالت بود. در ایتالیا، یونان، فرانسه و اسپانیا و بریتانیا و غیره هم وضع علی العموم بر همین منوال بوده است.
علاوه بر سازماندهی اعتراضات كارگری بیرون از چهارچوب اتحادیه‌های سنتی و گرایش سندیكالیستی، همچنین شاهد رو آمدن فعالین سوسیالیست و گرایش سوسیالیستی درون همین اتحادیه‌ها هستیم كه فشارشان بر گرایش سندیكالیستی درون اتحادیه‌ها افزایش می‌یابد. این را به وضوح می‌توان در یونان و انگلیس و فرانسه دید.

کارگر کمونیست: شورا و مجمع عمومی بعنوان تشکلی که کمونیستها و سوسیالیستها به آن تاکید میکنند از چه جنبه‌هائی با سایر تشکلهای طبقه متفاوتند و اهمیت آنها چیست؟
ناصر اصغری: شورا و مجامع عمومی كارگری، تشكلهائی هستند كه تكیه شان بر قدرت و مشاركت كارگران است. در واقع مجمع عمومی پایه شوراهای كارگری است. شوراها و به تبع آن مجامع عمومی كارگری هم، بر نقش مهم دخالت هر چه وسیعتر خود كارگران و تصمیم آنها و همچنین دخالت خانواده‌های كارگران هم تأكید دارند. نه فقط این، بلكه خود را به چهاردیواری كارخانه محدود نمی‌كند و می‌خواهد جامعه را هم در مسائلی كه پیش رویش هست، تا جائی كه ممكن است دخیل كند. می‌گویم تا جائی كه ممكن است، برای اینكه این در افق شوراها و گرایش سوسیالیستی است و شاید لزوما در یك جای مشخصی امكان پذیر نباشد؛ اما مسئله را صنفی نگاه نمی‌كند و جنگ كارگر با كارفرما را فراتر از محدوده محیط كار می‌بیند. هر تشكلی كه چنین نقشی برای توده‌های كارگر عضو خود قائل بوده، حال چه اسمش كمیته‌های كارخانه بوده باشند، چه تعاونی‌های كارگری و حتی اتحادیه‌ها هم، آنجا سوسیالیستها و رهبران گرایش سوسیالیستی دست بالا داشته‌اند. نكته مهم دیگر اینكه شوراها و مجامع عمومی كارگری نمایندگان خود را برای یك مسئله مشخص از میان خود كارگران انتخاب می‌كنند و هر وقت كارگران اراده كنند این نمایندگان قابل عزل هستند و عده‌ای دیگر جای آنها را می‌گیرند. اما اتحادیه‌ها، و بخصوص در تداوم رشد خود تا جائی كه جزئی از سیستم شده‌اند، فاقد چنین خصوصیاتی هستند. تا جائی كه برای گرایش سندیكالیستی كه در سندیكاها و اتحادیه‌ها سنگر گرفته‌اند امكان داشته، سعی كرده اعتراض كارگر را یك مسئله صرفا مربوط به توده عضو و جدا از جامعه و خانواده كارگران بداند و در همان چهارچوب هم محدود كرده است. سندیكاها سعی می‌كنند توده كارگران را هر چه كمتر در مسائل دخالت بدهند و سیستم نمایندگی در این گرایش، مثل سیستم دمكراسی‌های غربی است كه نماینده برای یك دوره دو و یا چند ساله انتخاب می‌شود و اگر خود نخواهد استعفا بدهد، در این دوره توده كارگران باید با این وضعیت بسوزند و بسازند. اما نمایندگی در شوراها  همچنانكه گفتنم اینطور است که در شوراها هر وقت كارگران از نمایندگی شدن خودشان راضی نبودند، می‌توانند نمایندگان خود را فرابخوانند و عده‌ای دیگر را انتخاب كنند كه زد و بندی و ارعابی نتواند منافع آنها را به مخاطره بیاندازد. در سیسم اتحادیه‌ای این خطر دائما بالای سر كارگران است كه بند و بستهائی بشود و با منافع عمومی كارگران بازی شود. و دیگر اینكه در سیستم دخالتی شوراها و مجامع عمومی، این كارگران هستند كه تصمیم می‌گیرند چه موضوعی اهمیت دارد و راه و چاه برای آن به بحث و گفتگو گذاشته می‌شود، در حالیكه در سیستم اتحادیه‌ای، این هیأت مدیره سندیكا است كه برای اعضای سندیكا تصمیم می‌گیرد.
نكته مهم به نظر من اینجاست كه گرایش سوسیالیستی می‌خواهد كارگر را به میدان بیاورد كه قدرت خود را دریابد و به میدان آمدن او به قول لنین یك مدرسه‌ای برای انقلاب است. مجمع عمومی كارگران و شوراهای كارگری دقیقا این را تأمین می‌كنند كه كارگران یكپارچه و متحدانه بیرون بیایند و خودشان تصمیم می‌گیرند كه چه بكنند. مجمع عمومی به كارگران امكان می‌دهد كه حرف بزنند و حول مسائل به بحث و گفتگو بپردازند. رهبر كارگری در چنین موقعیتهائی ظهور می‌كنند و كارگران دیگر آنها را می‌شناسند. اتحادیه‌ها چنین كاركردی ندارند. حداقل اتحادیه‌های مدرن چنین كاركردی ندارند و چنین تعریف نشده‌اند. ظرفهائی هستند كه وكلائی دارند كه هر چند وقت یكبار كه قراردادها به پایان می‌رسند، این وكلا و یا بقول معروف بوروكراتهای حقوق بگیر این اتحادیه‌ها با نمایندگان كارفرهاما چانه می‌زنند و بر سر حدود و ثغور شرایط كار، دستمزدها و دیگر مزایا به توافقاتی می‌رسند. در بسیاری از مواقع كسی از كارگران عضو این نهادها نمی‌پرسد كه نظرت چیست؟!

کارگر کمونیست: در عمده کشورهائی که سرمایه داری تشکل کارگری را تحمل کرده است با سندیکا و اتحادیه‌ها مواجه هستیم. این چه چیزی راجع به شورا و تشکل شورائی میگوید و دلایل آن چیست؟ در جنبش کارگری این کشورها گرایش سوسیالیستی چگونه حضور دارد؟
ناصر اصغری: اول باید دید كه چرا بورژوازی سندیكا و اتحادیه را "تحمل" می‌كند. اینجوری نیست كه دو ظرف نمایندگی كارگران را جلوی بورژوازی گذاشته‌اند و ایشان مثلا سندیكاها را انتخاب و "تحمل" كرده است. اولین نكته که دلیل این تحمل را توضیح میدهد اینست كه اتحادیه‌ها قدرت دخالت را از كارگران می‌گیرند و بورژوازی می‌تواند بسیار راحتتر با این نوع تشكلها كنار بیاید. در طول تاریخ در جنگ بین بورژوازی و كارگران كه غالبا توسط گرایشات سوسیالیستی و سندیكالیسم انقلابی رهبری می‌شدند، كارگران تشكلهای خود را در اشكال مختلفی ایجاد می‌كردند و بورژواها هم با داشتن قدرت دولتی پشت سر خود، با كارگران مثل برده‌ها برخورد می‌كردند و ظاهرا كوچكترین اعتنائی به تشكلهای كارگران نمی‌كردند. می‌گویم "ظاهرا" و بعدا این موضوع را توضیح خواهم داد. مثلا در آمریكا شرایط كار كارگران آنقدر بد بود كه آن را با شرایط بردگان در جنوب آمریكا مقایسه می‌كردند و ترمینولوژی "بردگی مزدی" (Wage Slavery) اتفاقا از آنجا آمده است. جنگ و گریز جنبش كارگری آمریكا را هم با بورژوازی آنجا كمتر كسی است كه خبر نداشته باشد. كارگران همیشه در حال سازمان دادن تشكلهای خود بودند و دائم هم سركوب می‌شدند. بورژواها هم بی اعتنائی می‌كردند و كارگرانی را كه سندیكاهای خود را یجاد كرده بودند كرور كرور اخراج می‌كردند و با هزاران بیكار دیگر كه از سراسر جهان دنبال طلا و زندگی بهتری و بقول معروف بدنبال "رویای آمریكائی" به این كشور مهاجرت كرده بودند، جایگزین می‌شدند. سندیكاهای كارگری‌ای كه آن دوره تشكیل می‌شدند، بیشتر مثل شوراهای كارگری و مجامع عمومی كارگری امروزی مورد نظر گرایش سوسیالیستی بودند. منتها بورژوازی احتیاج به ثبات داشت و مجبور بود كه یكجوری با كارگران كنار بیاید. دولت قدرت خود را پشت گرایش سندیكالیستی انداخت و با دادن اختیاراتی به رهبران گرایش سندیكالیستی و وضع قوانین كار و غیره، سندیكاها را بعنوان تنها نمایندگان كارگران در چهارچوب قوانین كار، به رسمیت شناخت. سركوبهای خونینی كه در این بین صورت گرفت كه فعالین گرایش سوسیالیستی و سندیكالیسم انقلابی را كنار بزنند و همچنین با راه انداختن مک كارتیسم كه صرف اتهام "كمونیست" بودن در آن كشور زندگی فرد را از هر جهتی تباه می‌كرد، قادر شد كه سندیكالیسم را نهادینه كند. این نمونه نوع آمریكا در كشورهای دیگر اروپائی هم كمابیش یك چنین پروسه‌ای را طی كرده است. در هم شكستن جنبش كارگری در اعتصاب عمومی سال ١٩٢٦ انگلیس و جنبش شاپ استوارتها در دهه دوم قرن ٢٠ در اسكاتلند، خود یك نوع چنین سركوبهایی بود كه گرایش سوسیالیستی را با تمام قدرتی كه كمونیستها و سوسیالیستها در آن كشور داشتند، عقب راند و راه را بر گرایش سندیكالیستی باز كرد. بهرحال می‌خواهم نتیجه بگیرم كه بورژوازی صرفا طبقه‌ای نیست كه بشود آن را به یك عده آدم پولدار تنزل داد. بورژوازی دم و دستگاه دولتی را در اختیار دارد كه دائم در حال ریختن برنامه‌هائی برای حفظ منافع طبقاتی كل طبقه است. برنامه ریزی دقیق برای حاشیه‌ای كردن گرایش سوسیالیستی طی یك دوره‌ای با وضع قوانین به نفع گرایش سندیكالیستی كه منافع صنفی و نان و قاتق كارگران را واقعا نمایندگی می‌كردند، گردن گذاشتن به قانون را به نحوی در جنبش كارگری نهادینه كرد. بورژوازی نمی‌خواهد با زبان خوش و آدمیزاد تشكلهائی مثل شوراها و مجامع عمومی كارگران را بپذیرد كه كارگران در امور مربوط به زندگی روزمره خود و در سیاست مربوط به خود و آینده خود، دخیل باشند. اما قدرت مبارزه متشكل و معترض كارگران در بسیاری از مواقع دخالتگری كارگران در سرنوشت خود را به بورژوازی تحمیل كرده است. جنگی كه اكنون فعالین چپ درون اتحادیه‌ها با این تشكلها بر سر نبود "دمكراسی در محل كار" دارند، به نوعی این واقعیت را از زبان خود آنها منعكس می‌كند. متأسفانه گفتن این واقعیت تلخ را اكنون بسیاری از جمله بسیاری از فعالین چپ و شریف جنبش كارگری را خوش نمی‌آید كه سندیكاها و اتحادیه‌های كارگری در غرب اكنون ارگانهایی برای فروش نیروی كارند و هیچگونه ربطی به دخالت كارگران در سرنوشت خود ندارند. در نتیجه اگر بخواهم به سئوال شما برگردم، كه تحمل سندیكاها از جانب دول غربی چه چیزی راجع به شورا و گرایش سوسیالیستی می‌گوید، باید بگویم كه حكایت از دخالت برنامه ریزی شده بورژوازی در انداختن قدرت خود به پشت گرایش سندیكالیستی و سركوب باز هم برنامه ریزی شده گرایش سوسیالیستی دارد. منتها اگر بورژوازی بتواند و همچنانكه در عرض دو سه دهه گذشته در بسیاری از جاها این كار را هم كرده است، همین سندیكاها را هم تحمل نخواهد كرد و تكلیف خود را با كارگر تنها و ایزوله شده یكسره می‌كند. همین اتحادیه‌ها هم اگر نبودند، بورژوازی نیروی كار كارگران را نصف قیمتی كه اكنون برای آن پرداخته می‌شود، خواهد پرداخت. هزاران نمونه می‌شود آورد. فشار جنبش كارگری بورژوازی را مجبور می‌كند كه با گرایشی كه از خودش است، راه بیاید و تحملش كند. حتی وقتی كه بورژوازی با فروریختن دیوار برلین و پس زدن دولت رفاه و غیره، نتوانست تماما یقه خود را از دست جنبش كارگری رها كند و همچنان مجبور بود با اتحادیه‌ها كنار بیاید! اگر حاضر نباشد یك بخش كمی بیشتر از ارزش اضافه استخراج شده از گرده كارگران به او برگرداند، فردا مجبور است بدون حفاظ در مقابل كل جنبش كارگری قرار بگیرد كه خود خوب می‌داند این پتانسیل را دارد كه طومارش را در هم بپیچد.
اما حضور گرایش سوسیالیستی در این كشورها قوی است. تمام اعتراضات كارگران حتی حول آنچه را كه ظاهرا توسط گرایش سندیكالیستی كمك كرده كه به سفره كارگران اضافه شود، حاصل كار و فعالیت فعالین گرایش سوسیالیستی است. همان اندازه كه اعتراض و اعتصاب قانونی به راه می‌افتند، شاید حتی بسیار بیشتر از آنها، اعتراض غیرقانونی و یا بقول خودشان اعتصاب "وحشی" صورت می‌گیرند كه توسط همین فعالین گرایش سوسیالیستی سازمان داده می‌شوند. "بوروكراتها"ی اتحادیه‌ها معمولا وقتی كه بخواهند فشاری به كارفرما بیاورند و بخواهند كارگران را بسیج بكنند، سراغ كمونیستها و فعالین گرایش سوسیالیستی می‌روند كه كارگران را بسیج كنند و به خیابان بیاورند. خودشان حرفشان زیاد برو ندارد و مجبورند كه از اتوریته كمونیستها كمك بگیرند. این واقعیاتی را كه اینجا می‌گویم، تنها مشاهدات من و كسانی مثل من نیست، بلكه واقعیاتی ثبت شده است كه صدها و هزاران بار اتفاق افتاده است.
نكته دیگر اینكه بسیار اتفاق افتاده است كه فعالین گرایش سوسیالیستی با داشتن نیروی كافی در اختیار سعی در اصلاح ساختار اتحادیه‌ها كرده‌اند كه هر بار با مقاومت سران اتحادیه‌ها و توطئه‌های پلیس و باز هم سران اتحادیه‌ها مواجه شده‌اند و در نهایت در سطح كارخانه همچنان در حال رهبری كارگران هستند، اما هنوز راه حل خاصی برای برون رفت از این وضعیت ارائه نداده‌اند. نمونه تونس كه بالاتر به آن اشاره كردم در این رابطه بسیار آموزنده است. رهبران فدراسیون اتحادیه‌های كارگری تونس در حال لاس زدن با باقیمانده‌های رژیم بن علی بودند و می‌خواستند دولت ائتلافی تشكیل دهند. از كارگران خواستند كه خیابانها را ترك كنند. اما فعالین چپ و سوسیالیست درون این تشكلها كارگران را همچنان در خیابانها نگه داشتند و رهبران فدارسیون مذكور را مجبور به بازبینی عملكرد خود در آن نمونه خاص كردند. منتها زمانی كه گرایش سوسیالیستی امكان بیابد كارگران را در شوراها و مجامع عمومی خود سازمان بدهد، این كار را از قبل می‌كند و نمونه روسیه در قبل از انقلاب ١٩١٧ نمونه بارزی از این واقعیت است. اتحادیه‌های كارگری روسیه تا آخرین لحظه با دخالت كارگران در انقلاب مخالفت كردند؛ در حالیكه گرایش سوسیالیستی مشغول سازمان دهی كارگران در شوراها و كمیته‌های كارخانه بود كه بساط تزار را همراه با اتحادیه‌های كارگرای آنجا را در هم پیچید.
نكته دیگری را نیز لازم است كه اشاره وار مطرح كنم. بالاتر گفتم كه بورژوازی در قرن ١٩ و در روبروئی با اعتراضات كارگران "ظاهرا" به تشكل‌های كارگری بی اعتنائی می‌كرد. بورژوازی هیچوقت تشكل‌های كارگران را به رسمیت نشناخت و با كارگران و تشكل‌هایشان بر سر میز مذاكره ننشست، اما فشار این تشكل‌ها باعث وضع قوانین كمی بهتر به نفع كارگران می‌شد. قبول ١٠ ساعت كار از ١٤ تا ١٦ ساعت كار در روز و سپس ٨ ساعت كار، حاصل مبارزه همین تشكل‌هائی بود كه بورژوازی ظاهرا به آنها بی اعتنا بود! پذیرش گرایش سندیكالیستی بعنوان سخنگوی جنبش كارگری در رودروئی با كارفرما، حاصل مبارزه و فشار همین تشكل‌هائی بود كه به آنها ظاهرا بی اعتنائی می‌شد. امن‌تر كردن محیط كار، مزایا و صدها نوع دیگر شل كردن سر كیسه حاصل مبارزه همین كارگران و تشكل‌های آنها بود. همین امروز هم رادیكال ظاهر شدن سندیكاها در بعضی از جاها و وضع قوانین نسبتا بهتر به نفع كارگران، حاصل مبارزه گرایش سوسیالیستی و توده كارگرانی است كه هزار و یك نوع آخوند، سیاستمدار، جامعه شناس و پلیس و حراست و شورای اسلامی را برای سركوب آن اجیر كرده‌اند.

کارگر کمونیست: علاوه بر سرکوب کمونیستها و سوسیالیستهای جنبش کارگری در مقاطع معینی که اشاره کردید، دلیل اینکه گرایش سوسیالیستی درون طبقه کارگر در اکثر جاها بخصوص در غرب در موقعیت ضعیف و تدافعی است چیست، تاثیر عدم وجود احزاب کمونیستی کارگری کجای این بحث قرار میگیرد؟
ناصر اصغری: یك اصل اساسی گرایش سوسیالیستی، تحزب آن است. احزاب چپ در غرب احزاب رفرمیستی هستند كه یا بازمانده‌های احزاب برادر شوروی و نوع اروكمونیست هستند، یا تتمه انترناسیونال دوم و تفكرات كائوتسكی و یا احزاب تروتسكیستی كه فرق چندانی در جهان بینی شان با احزاب برادر استالینی ندارند. اینها احزابی هستند كه بعنوان حزب كمونیست این كشورها عرض اندام می‌كنند و در واقع حاشیه‌های احزاب سوسیال دمكرات هستند كه هم در اتحادیه‌ها و رفرمیسمشان هم افق سوسیال دمكراسی هستند و هم در جهان بینی سیاسی وسیعتر در جامعه. بسیاری از این احزاب فراكسیونهای خودشان را در احزاب اصلی سوسیال دمكرات دارند و یك رسالت اصلی آنها مبارزه با و طرد گرایش سوسیالیستی درون جنبش كارگری بوده است. اینجا وارد این مسئله نمی‌شوم؛ اما می‌خواهم بگویم كه جای حزب كمونیستی كارگری در این كشورها غایب بوده و در نتیجه اعتراض رادیكال كارگران و گرایش سوسیالیستی جنبش كارگری همیشه در حاشیه مانده و در آخر فعالین سوسیالیست جنبش كارگری به انحاء مختلف قربانی شده‌اند. گرایش سوسیالیستی بعنوان یك گرایش نتوانسته است سازمان بیابد، چرا كه فاقد حزب كمونیستی كارگری بوده است. حتی درباره اقشار دیگر هم باید بگویم که اگر گرایش سوسیالیستی درون جنبش زنان، جوانان و غیره نتواند با گرایش سوسیالیستی درون جنبش كارگری در پیوند باشد و جنبش دست بردن به ریشه تحزب نیابد، گرایشات دیگری كه در جامعه نماینده سیاسی در احزاب دارند، در مبارزه و سازمانها و نهادهای این اقشار نیز دست بالا را پیدا خواهند كرد.

کارگر کمونیست: یک موضوع مهم امروز دنیا و وضعیت سیاسی در چهار گوشه جهان بحران ساختاری و جدی سرمایه داری است که در مقابل آن انقلابات خاورمیانه و آفریقای شمالی از یکسو و اعتراضات سراسری بزرگ و جنبش اشغال در غرب را داریم. جنبش کارگری در این اوضاع چه چشم اندازی در مقابلش هست، گرایشات درون این جنبش در این شرایط چه موقعیتی دارند و به کجا میروند؟ مشخصا پیشروی و نقش ایفا کردن گرایش سوسیالیستی در گرو چیست؟
ناصر اصغری: موقعیت جنبش كارگری مثل یك ورزشكار رزمی است كه ضربه سختی خورده و زمین خورده، اما شكست نخورده است. بخصوص بعد از رویدادهای بدنبال فروپاشی دیوار برلین و همچنین مناسبات سیاسی و روبنائی كه نئولیبرالیسم با خود به همراه آورد، جنبش كارگری و بتبع آن همه گرایشات درون این جنبش تضعیف شدند. اكنون یك دوره برگشت است و همه جا شاهد سر بر آوردن گرایش و مشخصا گرایش سوسیالیستی هستیم. گرایش سوسیالیستی هنوز راه زیادی دارد كه باید در مدت زمان نسبتا كوتاه تری بپیماید. باید هرچه سریعتر متحزب شود. اكنون اگر شما از بخش زیادی از فعالین جنبش "اشغال" بپرسید كه مهمترین ضعف این جنبش را اسم ببرند، خواهند گفت كه "حزب نداریم". یعنی حزبی نداریم كه بخواهد دست به تحولات ریشه‌ای بزند و جامعه را از سیستم كار مزدی برهاند. از هر ناظر سیاسی‌ای كه اتفاقات خاورمیانه و شمال آفریقا را دنبال كرده باشد این سئوال را بپرسید، باز همان جواب را به شما خواهند داد.
در اتفاقات مهمی در غرب، مثل جنبش "اشغال"، اعتراضات یونان و اعتراض مهم ایالت ویسكانسن در آمریكا، جنبش سندیكالیستی عملا دنباله رو گرایش سوسیالیستی و گرایشات رادیكال دیگر بوده است. جامعه منتظر اتحادیه‌ها و رهبران اتحادیه‌ها نماند كه اعتراض سازمان بدهد و از آینده خود دفاع كند. عملا رهبران گرایش سوسیالیستی و آنارشیستی جلو صحنه بودند و كارگران به فراخوان آنها جواب مثبت می‌دادند كه رهبران اتحادیه‌ها و گرایش سندیكالیستی را نیز دنبال خود به اعتراض كشاند. در اوكلند مشخصا گرایش سوسیالیستی است كه سكان را در دست دارد و می‌خواهد بار دیگر سنت اول ماه مه را بعنوان سنت اعتراض به وضع موجود زنده كند. در همه این موارد آنچه را كه به آن اذعان شده اینست كه كمبود وجود حزب احساس می‌شود، اما شاهد تلاشهای عملی برای جبران این كمبود نمی‌بینیم. این موضوع می‌تواند این تلاطمات انقلابی را زمینگیر كند!
اما به نظر من موقعیت گرایش سندیكالیستی در این دوره زیاد خوب نیست و جای امیدی هم ندارد. بیشتر دوران طلائی كینزنیسم را به یاد می‌آورند و از آنجا كه جنبشی وسیعتر و احزاب سیاسی‌ای را كه بخواهند به آن دوره برگردند را با خود ندارد، افقش كور است. نكته‌ای جالبتر كه خود من به آن حساس شده ام این است كه بسیاری از كسانی كه سخنگویان و فعالین گرایش سندیكالیستی بودند، با پیش آمدن این وضعیت، لحن صدایشان شباهت بسیار بیشتری به سوسیالیسم و گرایش سوسیالیستی دارد تا سندیكالیسم.

کارگر کمونیست: به جنبش کارگری در ایران بپردازیم، موقعیت این گرایشات امروز چگونه است و حداقل بعد از انقلاب ٥٧ تاکنون چه مسیری را طی کرده است؟
ناصر اصغری: همه گرایشات درون جنبش كارگری تا حدودی به یك اندازه شامل توحش جمهوری اسلامی بوده و سركوبهای خونینی را از سر گذرانده‌اند. "انقلاب سفید شاه و مردم" گرچه یك انقلاب از بالا و با طرح شاه ایران محمدرضا پهلوی بود، و گرچه سندیكاهای دست ساز همین آقای پهلوی واقعا زرد و دست ساز بودند، اما از آنجا كه نیمچه جنبشی برای اصلاحات در سطح آن كشور در جریان بود، این سندیكاهای زرد هم به نوعی منافع كارگران را تا جائی كه به این نیمچه جنبش اصلاحات در ایران مربوط بود، نمایندگی می‌كردند. سعی شده بود كه این سندیكاها بر اساس طرح مورد نظر غرب در برخوردش به كارگران و دور نگه داشتن آنها از سوسیالیسم و ارودگاه شوروی كه در كتاب جورج لاج؛ "پیشگامان دمکراسی: کارگران در کشورهای روبه توسعه" فرموله شده است، بنیان نهاده شوند. گرچه نمی‌شود این اتحادیه‌ها و سندیكاهای زرد را هم‌سطح سندیكاهای سنتی گرایش سندیكالیستی دانست، اما به آن تماما بی ربط هم نیستند چرا كه بازار نیروی كار ارزان و حوزه فوق سود بودن كشورهایی مثل ایران، همین سطح "اصلاحات" و مانور به "رفرمیسم" و گرایش سندیكالیستی می‌داد. اگر در این دوره با تقلاهائی از جانب كمونیستها و گرایش سوسیالیستی برای سازماندهی مبارزات كارگری مواجه بودیم، از جانب گرایش سنتی رفرمیستی شاهد هیچ تقلائی در این مورد نبودیم، چرا كه همین سندیكاهای زرد رستاخیزی، بستر سندیكالیسم بودند. با انقلاب ١٣٥٧، این سندیكاها به یكباره بساطشان با بساط شاه جمع شد و اینبار حزب توده بستر گرایش سندیكالیستی درون جنبش كارگری شد. جای پای گرایش توده‌ایستی درون جنبش كارگری هم مثل گرایش سندیكالیستی در هر جای دیگر دنیا در اوان پیدایش خود، در بین صنوف پیشاسرمایه داری محكمتر بود. در صنایع مدرنتر مثل نفت، خودروسازی، پتروشیمی، ذوب آهن، دخانیات، صنایع سنگین و غیره، این گرایش سوسیالیستی بود كه دست بالا را داشت و شوراهای كارگری مثل قارچ شروع به سر بر آوردن كردند. گرایش آناركوسندیكالیستی و سندیكالیسم انقلابی بعنوان یك گرایش هیچگاه مطرح نبوده، اما تعداد كمی از فعالین كارگری و فعالین گروههائی در دوره‌هائی و بعد از سركوبهای خونین جمهوری اسلامی و از آنجا كه تحلیل درست از سركوبها و موقعیت گرایش سوسیالیستی نداشتند، تقصیر این وضعیت و سركوبها را به گردن كمونیستها و احزاب و گروههای چپ می‌انداختند؛ در محافل كوچكی متشكل شدند و به عنوان خط ٥ شناخته شدند. اگر بخواهیم و شاید هم به زوركی كسانی را آناركوسندیكالیسم نام بگذاریم، مجبوریم همین خط ٥ را كه نمونه بسیار وارونه و از سر ضدیتشان با تحزب كمونیستی كارگران، "آناركوسندیكالیست" معرفی كنیم. همچنین در دوره‌هایی محافلی نیز مبلغ سندیكاهای سرخ بودند كه مشخصات سندیكاهای آنها تشابهاتی به سندیكاهای انقلابی داشت. لازم به یادآوری است كه اینها فقط تئوریهایی بودند كه فقط روی كاغذ ماندند و هیچ دوره‌ای شاهد ماتریالیزه شدن آنها نبودیم.
اكنون و بعد از اینكه جنبش كارگری یك دوره سخت سركوب عریان را در زیر سلطه جمهوری اسلامی گذراند، دارد بار دیگر و این بار با قدرت عرض اندام می‌كند. گرایش سندیكالیستی كه در یك دوره‌ای مبلغ فعالیت در نهادهای سركوب رژیم مثل شوراهای اسلامی كار بودند، بعدها و با حلوا حلوا كردن اینكه سازمان جهانی كار در نظر دارد با رژیم ایران كنار بیاید و تشكل‌های كارگری برای كارگران درست كند، این گرایش در "هیأت مؤسس سندیكاهای كارگری ایران" متشكل شد و خودی نشان داد. حلوا حلوا کردند كه خاتمی می‌خواهد گفتگوی تمدنها و اصلاحات راه بیاندازد، اینها نامه به وزیر كار جمهوری اسلامی نوشتند و اعلام آمادگی كردند كه حاضرند سندیكا راه بیاندازند و عامل كنترل جنبش كارگری بشوند. همین كه سر و صدا راه افتاد كه بورژوازی بین المللی می‌خواهد با جمهوری اسلامی كنار بیاید و در فكر سرمایه گذاری و مدرنیزه كردن كارگاههای تولیدی و غیره است، اینها اعلام كردند كه حاضرند طرف سوم "سه جانبه گرائی" باشند. اینها بعد از اینكه باز مدتی خود را در دفاتر ریاست جمهوری اسلامی و یا كاندیداهایی از جمهوری اسلامی علاف كردند، در نهایت اكنون مشاوره دهنده به و مبلغ شركت در "انجمن‌های صنفی كارگری" هستند كه نهادهایی مثل شوراهای اسلامی كار می‌باشند. اما حضور اینها فقط در حاشیه جنب و جوش اعتراضات و مبارزات كارگری نبوده، بلكه در خود اعتراضات هم شاهد حضور فعال اینها بوده‌ایم. سندیكای شركت واحد كه حاصل یك دوره مبارزه پرشور كارگران این واحد بود، عرصه رودر روئی گرایش سندیكالیستی و سوسیالیستی نیز بوده است. گرایش سندیكالیستی درون سندیكای واحد بر "مسالمت آمیز" بودن ابراز وجود و مطالبات كارگران تأكید داشت و خواهان روشن كردن چراغهای اتوبوسها به نشانه اعتراض بود؛ در حالیكه گرایش سوسیالیستی این شیوه از اعتراض را ناكارآمد می‌دانست و بر دخالت مستقیم كارگران و اعتصاب یكپارچه تأكید داشت. فعالینی از گرایش سندیكالیستی رسما در انتخابات جمهوری اسلامی از كاندیداهائی از رژیم دفاع كردند و بر شیوه‌های قانونی و انتظار كشیدن در سالنهای وزارت كار تأكید می‌كردند كه عملا راه بجائی نبرد. یكی از اعضای برجسته هیأت مؤسس سندیكاهای كارگری به نام حسین اكبری رسما از لحن تند سندیكای واحد در مخاطب قرار دادن جامعه و تأكید بر استقلال آن و خود را مقید قانون نكردن آن انتقاد كرد و گفت كه سندیكای مزبور قرار نبود چنین راهی را برود. وی در عین حالی كه با سندیكای واحد این چنین صحبت می‌كرد دنبال دوستان خود در خانه كارگر رژیم و شوراهای اسلامی كار می‌گشت و در نهایت رسما به انجمن‌های صنفی كارگری مشاوره داد و در صدد راهنمائی آنها برآمد كه خیلی از این انجمن ها نهاد دیگری از جمهوری اسلامی در میان كارگران هستند.
در مورد سندیكای كارگران هفت تپه اما موضوع كمی متفاوت بود. این سندیكا كه حاصل یك مبارزه پرشور كارگران نیشكر هفت تپه و حمایت پرشورتر مردم شوش و هفت تپه می‌باشد، در عین حال در ادامه برگزاری منظم مجامع عمومی كارگری ایجاد شد. رژیم از همان ابتدا شروع به سركوب آن و اذیت و آزار فعالین عضو هیأت مدیره آن كرد. رد پائی از گرایش سندیكالیستی دیده نمی‌شد. اما بعدها كه تعداد زیادی از فعالین این تشكل به زندان افتادند و یا از كار بیكار و اخراج شدند، یكی از اعضای هیأت مدیره آن شروع به ابراز نظراتی در مخالفت با بكارگیری اعتراض و دفاع از پروژه احمدی نژاد كرد و تا جائی پیش رفت كه زندگی كارگران در دوره احمدی نژاد را بهتر خواند و گفت كارگران اكنون می‌توانند صاحب خودرو بشوند. فعالین گرایش سندیكالیستی نوع توده ای در ایران و زیر فشار گرایش سوسیالیستی، روز بروز به باندهای مختلف جمهوری اسلامی نزدیك می‌شوند و مجبورند بر علیه كارگران و اعتراض آنها برخیزند.
اما در تمام این دوران به طور مداوم شاهد فشار گرایش سوسیالیستی بوده‌ایم. در برگزاری مراسمهای اول مه، سازماندهی غیرقانونی اعتصابات و اعتراضات، ایجاد تشكلهای موجود كارگری و غیره، می‌توانید حضور قدرتمند این گرایش را احساس كنید. در سیاه‌ترین دوران سركوبهای جمهوری اسلامی شاهد برگزاریهای قدرتمند اول ماه مه در سنندج از طرف فعالین این گرایش بودیم. در هیچ زمانی كوچكترین توهمی به قانون و قانونگذاران این مملكت از خود نشان نداده‌اند. در بیانیه‌های منتشر شده توسط این تشكلها و فعالین سرشناس آن، مرتب شاهد این بوده‌ایم كه بر ناكارآمد بودن این سیسم تأكید شده و بر لزوم فراتر رفتن از آن صحبت شده است. می‌توانیم در قدم بقدم ایجاد تشكلهای كارگری مثل سندیكای كارگران شركت واحد، سندیكای كارگران نیشكر هفت تپه، سندیكای كارگران خباز سقز، كمیته پیگیری، كمیته هماهنگی، انجمن صنفی كارگران برق و فلزكار كرمانشاه، اتحادیه آزاد كارگران ایران و غیره نقش فعال این گرایش را ببینیم که نقد و مشکلشان را هم با سیستم سرمایه داری بیان کرده اند.

كارگر كمونیست: درباره "خط ٥" و "سندیكاهای سرخی" كه مطرح كردید، آیا واقعا می‌شود اینها را بعنوان "نمونه ایرانی" آناركوسندیكالیسم و یا سندیكالیسم انقلابی معرفی كرد؟
ناصر اصغری: بالاتر گفتم كه "اگر بخواهیم و شاید هم به زوركی كسانی را آناركوسندیكالیسم نام بگذاریم، مجبوریم همین خط ٥ را كه نمونه بسیار وارونه و از سر ضدیتشان با تحزب كمونیستی كارگران، "آناركوسندیكالیست" معرفی كنیم." در باره "سندیكاهای سرخ" و مبلغین آن هم گفتم كه مشخصات آنها تشابهاتی به سندیكاهای انقلابی داشتند كه "فقط تئوریهایی بودند كه فقط روی كاغذ ماندند و هیچ دوره‌ای شاهد ماتریالیزه شدن آنها نبودیم." سندیکاهای انقلابی همانطور که قبلا توضیح دادم علاوه بر اینکه محصول یک شرایط معین بودند یک استخوانبندی داشتند و نقش مهمی در تلاشهای كارگران بر علیه كارفرماها ایفا میکردند. خط ٥ محصول شکست انقلاب ٥٧ بود و بهمین دلیل رفتند فلسفه خواندند و علیه تحزب كارگران شروع به تبلیغات كرده و نقش ایفا کردند.
"خط ٥" عمدتا به دو محفل كوچكی كه اعضایشان عمدتا كارگران بودند و دشمنی خاصی با "روشنفكران" ماركسیست غیركارگر داشتند، اطلاق می‌شود. این دو محفل، "مشورت" و "سازمان سرخ كارگران ایران" قبل از هر چیزی در بین فعالین چپ كارگری بعنوان ضد روشنفكران و ضد تحزب كمونیستی كارگران معروف شده بودند. محفل "مشورت" محفلی از كارگرانی بود كه در زندان و از سازمانی به نام ساكا (سازمان انقلابی كارگران ایران) كه شرح آن به تفصیل در كتاب آلبرت سهرابیان آمده است، جدا شد. برای این محفل، كتابخوان غیركارگر روشنفكر معرفی می‌شد و همه روشنفكران خرده بورژوا و علیه منافع كارگران بودند! در تلاطمات انقلاب ٥٧، اعضای محفل فوق نه دستی در تشكیل شورا و سندیكائی داشتند و نه بعدها تلاشی در راستای دفاع از موجودیت آنها كردند.
محفل "سازمان سرخ كارگران ایران" با داشتن تجربه "مشورت"یها ظاهرا به همان اندازه مرتجع نبودند و كتابخوانی را روشنفكری تلقی نمی‌كردند؛ اما عموما همان "كارگركارگری" بودند و رجوع آنها به افراد، پینه‌های بسته دستانشان و نوع شغلی بود كه به آن مشغول بودند! اعضای این محفل هم نقش زیادی در سازماندهی كارگران و شوراها و سندیكاهای كارگری نداشتند. بیشتر فلسفه می‌خواندند و ضدیتشان با تحزب كمونیستی كارگران مایه افتخارشان بود. اما همچنانكه بالاتر هم گفتم، اینها را صرفا به دلیل رتوریكهای ضدیتشان با تحزب كارگران و "كارگر" بودنشان "آناركوسندیكالیست" خواندم و گرنه بی انصافی است كه این محافل بی ریشه را سندیكالیست انقلابی و آناركوسندیكالیست معرفی كنیم!

کارگر کمونیست: بالاتر درباره تمایز شورا و سندیکا بطور عمومی بحث شد. در ایران جدا از بحثهائی که درباره شورا و سندیکا تاکنون میان فعالین جنبش کارگری و نیز احزاب وجود داشته، واقعیت اینست که بخش عمده مبارزات کارگری در همین دوره جمهوری اسلامی با اتکا به مجامع عمومی کارگری پیش برده شده، اولا این چگونه ممکن شده و ثانیا کمبود این حرکت مجامع عمومی در جنبش کارگری ایران کجاست؟
ناصر اصغری: توده كارگران كه منتظر این نمی‌مانند تا دولتی بیاید و از سر لطف به آنها مثلا رفاهیاتی اهدا كند؛ و یا سندیكاهائی درست بشوند و بر سر اضافه دستمزد و شرایط بهتر كار و غیره برایشان قانونا با دولت بر سر میز مذاكره بنشیند. خود برای شرایط كار و زندگی خود تلاش و تقلا می‌كنند و مجمع عمومی هم، همچنانكه گفتیم، بهترین و راحتترین ظرفی است كه كارگران می‌توانند از آن طریق حرف خود را به كرسی بنشانند را بر می‌گزینند. در نتیجه درست است كه شما در ایران تعداد زیادی تشكل كارگری با اسم و رسم ندارید كه هیأت مدیره اش و دفتر و دستكش معلوم باشد. اما هزاران اعتراض از هزاران مراكز كاری را می‌شناسیم كه بدون سازمانیابی و مجامع عمومی كارگری اعتراضاتشان بجائی نمی‌رسید. نمونه پتروشیمی‌های ماهشهر و تبریز، نوشابه ساسان، كیان تایر، نساجی‌های كردستان و شاهو، لوله سازی اهواز، معلمان، بازنشستگان، ذوب آهن و غیره از همین نوعند. مجامع عمومی و پیش بردن اعتراضات كارگری از طریق مجامع عمومی هم حاصل طیف وسیعی از كارگران و فعالین سوسیالیستی است كه دائم در جنگ و جدال با جمهوری اسلامی بوده و صدها تن از آنها زندانی و اعدام شده، به خارج تبعید و پناهنده شده و یا هم اكنون روزانه با اذیت و آزار بازجوهای جمهوری اسلامی در جنگ و گریزند. در نتیجه می‌خواهم به این نكته تأكید كنم كه جنبش سوسیالیستی در جامعه ایران و بتبع آن در محیط كار و در بین كارگران هم، بسیار قوی است كه پیشینه اش به انقلاب ١٣٥٧ برمی گردد كه سهم بسیار عظیمی در سرنگونی رژیم شاه داشت.
بنظر من كمبود مجامع عمومی كارگری، ادامه دار نبودن آنهاست. مجامع عمومی كارگری باید منظم باشند كه نه تنها برای اعتراضاتی را كه شما به آن اشاره كردید راه و چاه نشان بدهند و دائم سلاح خود را برای چنین مواقعی صیقل بدهند، بلكه باید بر سر مسائل روزمره محیط كار و جامعه، مركز بحث و گفتگو و راه و چاه نشان دادن باشند. كم اتفاق افتاده است كه این مجامع رهبران كارگری به جامعه معرفی كند. می‌دانیم كه هزاران فعال كارگری هستند كه بدون وجود آنها امكان تشكیل مجامع عمومی و در نتیجه اعتراضات كارگری بسیار ضعیفتر می‌بود، اما جامعه آنها را نمی‌شناسد و این نقطه ضعف اساسی است.

کارگر کمونیست: یک نکته جالب و بدیع که اخیرا با آن مواجه هستیم رجز خوانی عده‌ای که لباس "چپ" هم دارند علیه مجامع عمومی کارگری است، چیزی که حتی سندیکالیستها تاکنون در این سطح ابراز نکرده‌اند. بنظر شما کدام جنبه از تعرض بورژوازی به طبقه کارگر و کمونیستها پشتوانه این رجزخوانی است؟
ناصر اصغری: این كسانی را كه شما به آن اشاره می‌كنید نمونه مضحكی هستند كه درباره كارگر اظهار نظر می‌كنند. كسانی كه می‌گویند احمدی نژاد امیركبیر زمانه است، واضح است كه انتظار دیگری از آنها جز لیچارگوئی به سوسیالیستها و فعالین گرایش سوسیالیستی جنبش كارگری نمی‌رود. شاید آن جنبه از تعرض بورژوازی که پشتوانه این رجزخوانی است همان سرکوب انقلاب ٨٨ و تعرض دائمی رژیم به کارگران و فعالین سوسیالیست است. مدافعین احمدی نژاد بیشترشان در خبرگزاری فارس جمعند و تعدادی هم ظاهرا لباس "چپ" پوشیده‌اند. اینها از سركوب اعتراضات توده‌ای سال ٨٨ به وجد آمده و می‌خواهند در حمله به كمونیسم و گرایش سوسیالیستی درون جنبش كارگری عقب نمانند. كار اینها این شده كه در كنار سكوت در مورد حملات روزافزون جمهوری اسلامی به سطح معیشت كارگران، مدافع تزهای تاچریستی احمدی نژاد شده و سیاه بر سفید نوشته‌اند كه كارگری كه در اعتراضات سال ٨٨ به خیابان آمده، حقش است كه كشته شود! بیشتر از این در باره اینها حیف است كه آدم چیزی بگوید.

کارگر کمونیست: یک بحث ما درباره گرایش رفرمیستی در ایران این بوده که این گرایش حتی اگر بتواند در جنبش کارگری تشکلش را ایجاد کند پایدار نمیتواند باشد، بعبارت دیگر جنبش اتحادیه‌ای آنطور که در کشورهای غربی هست نمیتواند پاپرجا بماند، دلیل این چیست؟
ناصر اصغری: واضح است كه گرایشی كه تكیه گاهش قانون باشد، باید شرایط بسیار بهتری از آنچه كه جمهوری اسلامی برای طرفداران گرایش سندیكالیستی دنبال آن هستند برایشان مهیا باشد. بالاتر اشاره كردم كه باید یك جنبش وسیعتری برای اصلاحات در جامعه باشد كه گرایش سندیكالیستی بتواند بعنوان انعكاس آن در جنبش كارگری قد علم كنند و چنین چیزی در چشم انداز این گرایش زیر سیطره جمهوری اسلامی غیرممكن است. جالب اینكه هر زمانی باندی در جمهوری اسلامی از اصلاحات حرف زده، حال این اصلاحات چه از نوع رفسنجانی بوده و چه از نوع خامنه‌ای و مصطفی معین، شاهد سر بر آوردن فعالین گرایش سندیكالیستی بوده‌ایم. اما در جائی مثل ایران برای قد علم كردن موفق گرایش سندیكالیستی، صرف اینكه دنبال قانون باشند و كسانی از اصلاحاتی حرف زده باشند، برای گرایش سندیكالیستی كافی نیست. ایران فاقد احزاب و سنت سوسیال دمكراتیك و سنت رفرمیستی است. سیستم سرمایه داری ایران دنبال شریكی در جنبش كارگری نیست و فقط با زور با كارگران حرف می‌زند و فقط زبان زور هم می‌فهمد. هر گاه جنبش وسیعتری برای اصلاحات رفاهی و نه صرفا اصلاح كردن حكومت اسلامی، به راه افتاد و احزابی بر سنت سوسیال دمكراتیك سنتی و نه "سوسیال دمكراسی ملی و مذهبی" تشكیل شدند و بخشی از سیستم پارلمانی در آن كشور شدند، مثل تركیه، شاید گرایش سندیكالیستی و قانونگرا هم شانسی داشته باشد! اما فعلا كه چنین چیزی در چشم انداز نیست.
نكته دوم اینكه اگر آن شرایطی كه به آزادی فعالیت گرایش سندیكالیستی منجر می‌شود فراهم شود، این گرایش سوسیالیستی است كه دست بالا را پیدا خواهد كرد نه لزوما گرایش سندیكالیستی. جنبشی كه بخواهد از این شرایط و سیستم فراتر برود، یعنی جنبش سوسیالیستی، و بتبع آن بازتاب آن در جنبش كارگری، بسیار ریشه دارتر از آنی است كه گرایش سندیكالیستی بتواند بدون رقیب و با خیال راحت كارگران را سازمان بدهد. گرایش سوسیالیستی در بین كارگران در ایران به قدمت خود نظام سرمایه داری و یا حتی قبل‌تر از آن است كه كارگران مهاجر ایرانی به مناطق روسیه تزاری به دنبال كار مهاجرت می‌كردند و با كوله باری از سنت انقلابی و سوسیالیستی به ایران برمی گشتند و شروع به سازماندهی كارگران می‌كردند. شما یك چنین چیزی را نمی‌توانید درباره دیگر گرایشان شناخته شده سنتی درون جنبش كارگری بگوئید. حزب كمونیست اولیه ایران یك حزب تماما سوسیالیستی بود كه رهبران و كادرها و اعضای برجسته آن رهبران كارگری و سازماندهندگان تشكلهای كارگری در ایران بودند. سنت و گرایش سوسیالیستی در میان كارگران یكی از قوی‌ترین گرایشات نه تنها امروز، بلكه سنتا اینجوری بوده است. تمام كتب و اسناد جنبش كارگری را كه مطالعه میكنید، احساس اینكه جنبش كارگری دارد توسط گرایش سندیكالیستی و یا آناركوسندیكالیستی رهبری می‌شود، به شما دست نمی‌دهد! حتی در دوره جنگ جهانی دوم هم در سندیكاهایی كه توسط كادرهای حزب توده سازماندهی و رهبری می‌شدند، شما چیزی بعنوان قانونگرائی و صنفی گرائی در آن نمی‌بینید. یك رسالت اصلی حزب توده و كادرهای آن در آن دوره كنترل همین تشكلات كارگری بوده كه با دولت نجنگند چرا كه اكنون كشور در موقعیت جنگی است! می‌خواهم نتیجه گیری كنم كه سنت و گرایش سوسیالیستی چنان در آن جامعه قوی است كه كنترل جنبش كارگری برای گرایش سندیكالیستی كه بنیان سرمایه داری را به چالش نكشد و یا اینكه این گرایش بخواهد كارگران را در راهروهای مجالس و كمیسیونهای قانونی محصور كند، بسیار سخت خواهد بود.

کارگر کمونیست: موانع اساسی مقابل طبقه کارگر در ایران کدامند و گرایش سوسیالیستی برای کنار زدن این موانع چه وظیفه و نقشی بعهده دارد؟
ناصر اصغری: به نظر من مهمترین و اساسی‌ترین مانع جلوی پای طبقه كارگر و بتبع آن جلوی پای همه گرایشات درون جنبش كارگری در ایران، سركوب است. اما سركوب به تنهائی نمی‌تواند مانع تشكل پذیری و سازمانیابی كارگران باشد. طبقه كارگر در دو سه دهه اخیر شاهد عدم ثبات وضع معیشتی خود بوده كه عقب نشینی‌هایی را به كل جنبش كارگری تحمیل كرده است. مسئله قراردادهای موقت و سفید امضاء، چماق حربه بیكاری، خطر ورشكستگی واحدهای تولیدی، بروز نبودن بسیاری از دستگاههای كارخانجات ایران با كارخانجات نوع خود در سطح بین المللی، پیمانكاری و قطعه قطعه كردن شركتها و كارخانجات بزرگ، عدم پرداخت دستمزدها برای چندین ماه و گاها چندین سال، دستمزدهای چندین بار زیر خط فقر و نبود بیمه و مزایا و غیره، طبقه و جنبش كارگری را در موقعیت بسیار سختی قرار داده است که باید با اتحاد کارگران و آماده شدن برای راه انداختن جنبش اعتصاب عمومی به جنگ این اوضاع رفت. گرایش آناركوسندیكالیستی كه در جنبش كارگری ایران همیشه غایب بوده است و گرایش سندیكالیستی هم ابدا نه زمینه دارد و نه در چنین وضعیتی جوابگوی وضعیت رفاهی نسبی كارگران است. در نتیجه اگر روی كاغذ چیزی دیده می‌شود، صرفا تئوریهای بی پایه هستند كه گاه گاهی نزد تعدادی از فعالین كارگری هم پژواكشان شنیده می‌شود و توهم ایجاد می‌كند؛ اما با زندگی واقعی كارگران خوانائی ندارد. می‌ماند گرایش سوسیالیستی جنبش كارگری. به نظر من این گرایش هم با موانعی روبروست كه باید بر آنها فائق‌اید. اختلافات تاكتیكی و خرد، همچنین سنتهای جان سخت مخفی كاری نالازم تا حدودی متحد شدن فعالین گرایش سوسیالیستی را با مانع روبرو كرده است. ما در چند سال گذشته به درجاتی شاهد نزدیك شدن این فعالین به هم بوده‌ایم كه به همان درجه شاهد فشار بیشتر بر جمهوری اسلامی بوده‌ایم. موقعیت فعلی طبقه كارگر می‌تواند فعالین این گرایش را به هم نزدیك و همدل و همنظر كند. فعالین گرایش سوسیالیستی باید در اعتراضاتی كه هر روزه به راه می‌افتند، یك تداوم و همبستگی ایجاد كنند كه خود این جویبارها به یك رود خروشانی تبدیل شوند. شاهد بودیم كه چگونه اعتراض كارگران نساجی‌های در سنندج، اعتراض كارگران نیشكر هفت تپه و كارگران شركت واحد، اعتراض كارگران پتروشیمی‌های ماهشهر و تبریز، اعتراض كارگران كیان تایر و سالها قبلتر هم اعتراض كارگران نفت در دوره ریاست جمهوری رفسنجانی، جرقه امید در دل كل جنبش كارگری زد و جامعه را به وجد آورد. مبارزات معلمان همچنین. موقعیت دستمزدها نسبت به تورم امروزی خود می‌تواند جرقه یك حركت اعتراضی مهم را دامن بزند. اعتراض به وضعیت بازنشستگی می‌تواند تحركی به كل جنبش كارگری بزند. این جرقه باید به پالایشگاهها برسد و آتش را آنجاها هم كه می‌تواند طومار سركوب رژیم اسلامی را در عرض چند روز در هم بپیچد، شعله ور كند. این وضعیت می‌تواند به یك اعتراض سراسری و اعتصاب عمومی كارگری منجر شود؛ اگر تاكتیكهای مناسب اتخاذ شوند. تا آنجا كه به جنبش كارگری و بتبع آن به گرایش سوسیالیستی درون این جنبش برمی گردد، اكنون به نظر من توپ در میدان این گرایش است و توان یكسره كردن این وضعیت را دارد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر